دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

گروهی برای دلنوشت های دنبالریون
در این گروه کپـــــی پیســـت ممنوعه و فقط می‌تونین نوشته های شخصی خودتون رو به اشتراک بزارین.



ارسالهای مشکوک به کپی، در گوگل سرچ میشن و در صورت مشاهده‌ی ‌تخلف، حتما برخورد میشه.

جزئیات گروه

شناسه 56
وضعیت فعال
- گروه ویژه
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع روزنوشت و شخصی
ارسال 5223 پست
عضو 766 کاربر
طرفدار 58 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 16
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 31
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 21

کاربران گروه

(763 کاربر)

مدیران گروه

(1 مدیر)

برچسب‌های کاربری

دلنوشتِ دنبالریون
شناسه‌: 56 · روزنوشت و شخصی
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
آناهیتا
آناهیتا

از وقتی یادم میاد مامان هیچوقت دوست نداشت صندلی جلو ماشین بشینه و این من بودم از بچگی تا الان همیشه صندلی جلو کنار بابا میشینم.جلو نشستن یه مزیت های خوب داره.همیشه جاده رو می بینی.می تونی اون نقطه تلافی جاده و آسمون بدون هیچ مانعی ببینی و اینکه همیشه سبد چایی جلو پای من هست و من همیشه مسئول چایی ریختن واسه بابا هستم .تو سفر ها حتی سفر ها 1روزه همیشه دست راستم رو تیکه میدم به سر و پنجره ماشین.هم جلو رو نگاه میکنم و هم از آیینه بغل پشت سرم.یه وقتایی حرکت ابرها اینجوری (از ایینه بغل نگاه کردن) بیشتر لذت داره.

ⓜⓘⓝⓐ
ⓜⓘⓝⓐ

دیشب خواب نمیرفتم بعد ساعت 2 حوصلم سر رفته بود بز رو و بزیتا ( دوتا عروسک بز ک دو طرفمن موقع خواب ) رو برداشت شروع کردم باهاشون بازی کردنبعد این بز روی بی حیا جلوی روی من از بزیتا خاستگاری کردبزیتا هم ک هول زودی بله رو گفتبعدم هی مکالمات عاشقانه دیگ اخرش کار کشید به خیلی لاو مجبور شدم بخوابم همه ی اینارو هم داشتن با بع بع میگفتنا ولی من فهمیدم

آرمیـــــــن A+
آرمیـــــــن A+

بسم الله الرحمن الرحیم...امروز کلاسام شروع شد که به من اصن هیچ ربطی نداشت... ... حالا حالاها وقت هست...

✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖

چندوقته دلم بدجور رمان خوندن میخواد...هی گفتم وقتمو واسه رمان طلف نکنم دیدم نمیشه!

✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖

تا سشنبه رَد نشه من همچنان زجر میکشم

نیلوبانو ^_^
نیلوبانو ^_^
توسط موبایل در دلنوشتِ دنبالریون

رفتیم از همین اول در ورودی تا خود اصلی 3 نفر ازم پرسیدن هستی ینی اینقدر به نظر میرسم؟

*°• ƸӜƷ gilas khanumi ƸӜƷ *°•
*°• ƸӜƷ gilas khanumi ƸӜ...

شهریور . . . مهر

❤ ƒąȶᙓℳ£ђ ❤
❤ ƒąȶᙓℳ£ђ ❤

سلام. به دنیـآ آومـدهخیلـی فداش شمتازه یه زودتـر اومـده همه چی رو بهـم ریخـته!

آناهیتا
آناهیتا
توسط موبایل در دلنوشتِ دنبالریون

پاییز هم اومد؛فصل دلتنگی؛از من به شماها یه پند؛سعی نکنید تو این دلتنگی ها،بخواین با دنیای مجازی رفع دلتنگی کنید؛دلتون گرفت برید سراغ دوستای دنیای واقعی

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
... وَحیـــــد __
... وَحیـــــد __

تابِستون ِ امسال هم با همه بدی و خوبیاش رفت : ) کلی خاطره های بد و خوب ک ِ از ذهنمون نمیره...ماه رمضون ِ امسال خیلی بَرام خوب بود.خداروشکر : ) خدا کنه تابستون ِ سال ِ دیگَم همه دنبالری ها پیش ِ هم باشیم : ) اینم آخرین پست ِ تابستانه من : )

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
آناهیتا
آناهیتا
توسط موبایل در دلنوشتِ دنبالریون

یه جورایی خیلی زیاد عاشق رنگ کت منصور ضابطیانم

dina.behdad.)zAhRaⓐⓛⓞⓝⓔ)
dina.behdad.)zAhRaⓐⓛⓞⓝⓔ)

رفته بودم خونه ی داییمینا ی ِ باند با میکروفن اونجا بود منم هی آهنگ میذاشتم صداشو زیاد میکردم بعد با اون میکروفنه با خواننده میخوندم ]چهار طبقه رو گذاشته بودم روسرم البته خوشبختانه هر 4 طبقه یکی از دایی آم زندگی میکنه اونا هم با دیوونه بازیای من آشنایی کامل دارن رسما کنسرت زنده بود

ѕнιмα
ѕнιмα
توسط موبایل در دلنوشتِ دنبالریون

همیشه تو اسمم تو 2-3 تای اول بود...

آرمیـــــــن A+
images (1).jpg آرمیـــــــن A+

شاید یه روزی اینقد این روزا بشیم که حتی از اول هم بشه...

این ارسال را بازنشر کرده است.
✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
✖نِدایــِ آسِمونیــ ✖
توسط موبایل در دلنوشتِ دنبالریون

دخترداییم با اون صدایِ ظریف و کوچولوش اومده میگه آجی،گفتم بله؟گفت سرما خوردی؟گفتم نه،گفت پس چرا انقد ارومی؟،،،،،: (