...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
...غزلواره ...
ساقیا پر کن قدح ، شاید ببازم خویش را .....یا فرو شویم ز دل این درد و این تشویش را ....
...غزلواره ...
هنوز كودكم و دلم به چيزهاي كوچك خوش است ....هنوز جوانم و دلم هوس جنگ داردباهرسخن تيز ....هنوز مردم و بر سر حرفم هستم كه من سختم ....هنوز زنم و بي منطق مي گذرم از هرچه آمدبرسرمن.........
...غزلواره ...
می خندم به اوج ِ پرواز... با دغدغه پرآواز کنار ِ خوابهای یاسی رنگ ...به سوی سرزمین عرفان تنها ، بی آغاز می گریم ...
...غزلواره ...
لبخند و ریشخند کسی در دلم نماند ....هر کس هر آنچه داد به آیینه ، پس گرفت ...
...غزلواره ...
همیشه دوست داشتم اگر روزی از آسمان به سوی زمین درحال سقوط بودم... به مانند کابوسهای کودکیم ارام وبی صدا به زمین می نشستم ودر پایان احساس رهایی را باتمام وجودم حس می کردم ... اما زندگی یک کابوس نیست یک واقعیت است ...در بهبوهه این همه رفتار غیر عادی روزی به چنگال مرگ می افتیم . ان وقت است که نمی دانیم با دست خالی چگونه به سقوط خود پایان دهیم واین کابوس بچگی را چگونه تعبیر کنیم... بجز سکوت راهی نداریم واین کابوس را با اعمالمان به پایان میبریم ...امیدوارم پایان این کابوس چون کابوس کودکانه احساس رهایی داشته باشیم. . . .
...غزلواره ...
تو بازنده نیستی...که یک مبارزی . . .
...غزلواره ...
این روزا حسابی دلم تنگ شده.... دلم واسه خودم تنگ شده.... واسه بچگیا... واسه شیطنتها... واسه خندیدنا... واسه گریه کردنا... واسه رفاقتا... واسه خیانتا... واسه جیغ زدنا... واسه کتک خوردنا... واسه آب...بابا...نوشتنا... واسه توی حیاط مدرسه دویدنا... واسه مشق و جریمه ها... حتی واسه عاشقیا... قهر کردنا...آشتی کردنا... واسه مامانا...واسه باباها... واسه همه و همه چیزایی که کلی خاطرات خوب و بد باهاشون داشتم...
...غزلواره ...
رها کن ...رهاکن ...که این شعله ی خرد چندان نپاید ...یکی برق سوزنده باید ...کزین تنگنا ره گشاید ... کران تا کران خار و خس میزند موج ... گر این نغمه ، این دانه ی اشک ... درین خاک رویید و بشکفت ....پس از مرگ بلبل ببینید ... چه خوش بوی گل در قفس میزند موج .......
...غزلواره ...
نفس میزند موج : ساحل نمیگیردش دست ..: پس میزند موج ... فغانی به فریادرس میزند موج ... من آن رانده ی مانده ی بی شکیبم ...که راهم به فریادرس بسته دست فغانم .....زمین زیر پایم تهی میکند جای .... زمان در کنارم عبث میزند موج .... نه در من غزل میزند بال .... نه در دل هوس میزند موج ....
...غزلواره ...
مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد. غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی صحبت کردند . بعد صحبت به وجود خدا رسید . مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسئول هیچ کدام از اعمالم نیستم . زیرا مردم میگویند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد… چوپان ناگهان و بی مقدمه زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند ! بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کسی !!! صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت . سپس چوپان گفت : زندگی همین دره است ، آن کوهها ، آگاهی پروردگارند ؛ و آوای انسان ، سرنوشت او آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم، اما هر کاری که می کنیم، به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد خداوند پژواک کردار ماست ....
...غزلواره ...
تار ،است کلماتی که به آن دلبسته ایم ....سرد است روزهایی که در آن زندگی میکنیم... و خبری نیست از مقصدی که پیش رو داریم......
...غزلواره ...
اما چه بگویم .....وقتی زخمها در شعرم متولد میشوند...... و اندامم در کلمات آرامش مییابند.........
...غزلواره ...
بازگشتن آرامم نمی کند ....حتی به شعر راه رفتن آرامم نمیکند ........
...غزلواره ...
عقربه ها نیامدنت را تکرار می کنند و زمان مانند دردی بر تنم جاری می شود .....عادت نکرده ام به نبودنت و تو سخت به ثانیه هایم چسبیده ای ! ....