...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
sahar
فصلی دیگراز سرنوشت، با وزیدن باد خشکی که سردیش گونه های سرخم را بی حس میکند، آغاز شد. مثل هر زمان اندوهم را گریستم، تک و تنها در کنار درختی که هنوز آبستن نشده بود از شکوفه های وحشی. بارها از خودم پرسیده ام دلیل بودن، نفس کشیدن و گام برداشتن های سست ام را. انگار تمام راه را قدم زده ام برلبه تیغ
sahar
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست، بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی. عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست، بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است. عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست، بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده.
sahar
به روي گونه تابيدي و رفتي مرا با عشق سنجيدي و رفتي تمام هستي ام نيلوفري بود تو هستي مرا چيدي و رفتي کنار انتظارت تا سحر گاه شبي همپاي پيچک ها نشستم تو از راه آمدي با ناز و آن وقت تمناي مرا ديدي و رفتي شبي از عشق تو با پونه گفتم دل او هم براي قصه ام سوخت غم انگيزست تو شيداييم را به چشم خويش فهميدي و رفتي چه بايد کرد اين هم سرنوشتي ست ولي دل رابه چشمت هديه کردم سر راهت که مي رفتي تو آن را به يک پروانه بخشيدي و رفتي صدايت کردم از ژرفاي يک ياس به لحن آب نمناک باران نمي دانم شنيدي برنگشتي و يا اين بار نشنيدي و رفتي نسيم از جاده هاي دور آمد نگاهش کردم و چيزي به من نگفت توو هم در انتظار يک بهانه از اين رفتار رنجيدي و رفتي عجب درياي غمناکي ست اين عشق ببين با سرنوشت من چها کرد تو هم اين رنجش خاکستري را ميان ياد پيچيدي و رفتي تمام غصه هايم مقل باران فضاي خاطرم را شستشو داد و تو به احترام اين تلاطم فقط يک لحظه باريدي و رفتي
مصطفی
روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند همه از دوست فقط چشم و دهن ميخواهند ديو هستند ولي مثل پري ميپوشند گرگ هايي كه لباس پدري ميپوشند آنچه ديدند به مقياس نظر ميسنجند عشق ها را همه با دور كمر ميسنجند خوب طبيعي است كه يك روزه به پايان برسد عشق هايي كه سر پيچ خيابان برسد...
مصطفی
من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي ...
مصطفی
گوشه ای از زندگینامه من: يک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هيچ گاه به خاطر دروغ هايم مرا تنبيه نکرد ... می توانست، اما رسوايم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد هر آن چه گفتم را باور کرد و هر بهانه ای آوردم را پذيرفت هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد. اما من!!!!
مصطفی
وقتي پا در رکاب اسب مي نهي بر بال تاريخ سوار شده اي شمشير و عمل تو ماندگار مي شود چون هزاران فرزند به دنيا نيامده اين سرزمين آزادي اشان را از بازوان و انديشه ما مي خواهند . پس با عمل خود مي آموزانيم که پدرانشان نسبت به آينده آنان بي تفاوت نبوده اند .و آنان خواهند آموخت آزادي اشان را به هيچ قيمت و بهايي نفروشند ...