دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

زندگی جیره ی مختصریست ،..... مثل یک فنجان چای ......و کنارش عشق است ،...... مثل یک حبه ی قند ،... زندگی را با عشق ....نوش جان باید کرد .........

جزئیات گروه

شناسه 251
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع شعر و ادبیات
ارسال 19470 پست
عضو 840 کاربر
طرفدار 70 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 11
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 23
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 6

کاربران گروه

(834 کاربر)

مدیران گروه

(4 مدیر)

برچسب‌های کاربری

عاشقانه زیستن
شناسه‌: 251 · شعر و ادبیات
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
...غزلواره ...
...غزلواره ...

میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...

sahar
sahar

فصلی دیگراز سرنوشت، با وزیدن باد خشکی که سردیش گونه های سرخم را بی حس میکند، آغاز شد. مثل هر زمان اندوهم را گریستم، تک و تنها در کنار درختی که هنوز آبستن نشده بود از شکوفه های وحشی. بارها از خودم پرسیده ام دلیل بودن، نفس کشیدن و گام برداشتن های سست ام را. انگار تمام راه را قدم زده ام برلبه تیغ

sahar
sahar

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست، بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی. عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست، بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است. عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست، بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده.

sahar
sahar

به روي گونه تابيدي و رفتي مرا با عشق سنجيدي و رفتي تمام هستي ام نيلوفري بود تو هستي مرا چيدي و رفتي کنار انتظارت تا سحر گاه شبي همپاي پيچک ها نشستم تو از راه آمدي با ناز و آن وقت تمناي مرا ديدي و رفتي شبي از عشق تو با پونه گفتم دل او هم براي قصه ام سوخت غم انگيزست تو شيداييم را به چشم خويش فهميدي و رفتي چه بايد کرد اين هم سرنوشتي ست ولي دل رابه چشمت هديه کردم سر راهت که مي رفتي تو آن را به يک پروانه بخشيدي و رفتي صدايت کردم از ژرفاي يک ياس به لحن آب نمناک باران نمي دانم شنيدي برنگشتي و يا اين بار نشنيدي و رفتي نسيم از جاده هاي دور آمد نگاهش کردم و چيزي به من نگفت توو هم در انتظار يک بهانه از اين رفتار رنجيدي و رفتي عجب درياي غمناکي ست اين عشق ببين با سرنوشت من چها کرد تو هم اين رنجش خاکستري را ميان ياد پيچيدي و رفتي تمام غصه هايم مقل باران فضاي خاطرم را شستشو داد و تو به احترام اين تلاطم فقط يک لحظه باريدي و رفتي

ܔܜܔ hadisha ܔܜܔ
ܔܜܔ hadisha ܔܜܔ

دو چيز را فراموش نكن : ياد خدا و ياد مرگ . دو چيز را فراموش كن : بدي ديگران در حق تو و خوبي تو در حق ديگران . چهار چيز را نگه دار : گرسنگيت را سر سفره ديگران، زبانت را در جمع، دلت را سر نماز و چشمت را در خانه دوست

این ارسال را بازنشر کرده است.
ܔܜܔ hadisha ܔܜܔ
ܔܜܔ hadisha ܔܜܔ

اگه يک روزي خواستي بري حتما خبرم کن قول مي دم ازت نخوام بموني ولي ازت مي خوام زود بر گردي

ܔܜܔ hadisha ܔܜܔ
ܔܜܔ hadisha ܔܜܔ

اگه يک روزي بغض گلوی تورو فشرد بهت قول نمي دم بخندونمت اما مي تونم باهات گريه کنم

مصطفی
مصطفی

نخواست او به من خسته _بی گمان_ برسد شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد چه میکنی اگر او را که خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد... رها کنی برود از دلت جدا بشود به آنکه دوست ترش داشته ، به آن برسد رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند خبر به دور ترین نقطه ی جهان برسد گلا یه ای نکنی بغض خویش را بخوری که هق هق تو مبادا به گوششان برسد خدا کند که... نه ! نفرین نمیکنم ... نکند به او که عاشق او بوده ام زیان برسد خدا کند فقط این عشق از سرم برود خدا کند که فقط زود آن زمان برسد...

این ارسال را بازنشر کرده است.
مصطفی
مصطفی

روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند همه از دوست فقط چشم و دهن ميخواهند ديو هستند ولي مثل پري ميپوشند گرگ هايي كه لباس پدري ميپوشند آنچه ديدند به مقياس نظر ميسنجند عشق ها را همه با دور كمر ميسنجند خوب طبيعي است كه يك روزه به پايان برسد عشق هايي كه سر پيچ خيابان برسد...

مصطفی
مصطفی

من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي ...

مصطفی
مصطفی

و تو کیستی؟ تو که باید آدمیان سینه های خویش را در مقابلت بشکافند و پرده حیا و آزرم و عزت نفس خود را پاره کنند تا تو آنها را به عطای خود سزاور بینی و به جود و کرم خود لایق؟ پس ، نخست بنگر تا ببینی آیا ارزش و لیاقت آن را داری که وسیله ای برای بخشش باشی ؟ آیا شایسته ای تا بخشایشگر باشی؟ زیرا فقط حقیقت زندگی است که می تواند در حق زندگی عطا کند، و تو که این همه به عطای خود می بالی فراموش کرده ای که تنها گواه انتقال عطا از موجودی به موجود دیگر بوده ای!

این ارسال را بازنشر کرده است.
مصطفی
مصطفی

وقتی زشتی و زیبایی بهانه ای میشه برای از بین بردن همه خاطرات وقتی که صورت بهانه ای میشه برای ندیدن سیرت اونجا که پاکی و صداقت و صفا و وفا و یکدلی اونجا که عشق و محبت و دوست داشتن همه و همه طعمه زیبایی میشه عشق به زندگی دیگه معنای خودشو از دست می ده دوست داشتن حرمت خودشو ازدست می ده...

این ارسال را بازنشر کرده است.
مصطفی
مصطفی

آنان كه آزادى را فداى امنيت مى كنند، نه شايستگى آزادى را دارند و نه لياقت امنيت را...

این ارسال را بازنشر کرده است.
مصطفی
مصطفی

گوشه ای از زندگینامه من: يک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هيچ گاه به خاطر دروغ هايم مرا تنبيه نکرد ... می توانست، اما رسوايم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد هر آن چه گفتم را باور کرد و هر بهانه ای آوردم را پذيرفت هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد. اما من!!!!

مصطفی
مصطفی

وقتي پا در رکاب اسب مي نهي بر بال تاريخ سوار شده اي شمشير و عمل تو ماندگار مي شود چون هزاران فرزند به دنيا نيامده اين سرزمين آزادي اشان را از بازوان و انديشه ما مي خواهند . پس با عمل خود مي آموزانيم که پدرانشان نسبت به آينده آنان بي تفاوت نبوده اند .و آنان خواهند آموخت آزادي اشان را به هيچ قيمت و بهايي نفروشند ...

کامران سادین
کامران سادین

یه نگاه بندازید! خدا لعنتش کنه، چفدر بی رحمه! [لينک]