...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
سحـــر خاتـــون
پایانی برای قصه نیست چرا که نه گوسفندان عاقل میشوند و نه گرگها سیر
سحـــر خاتـــون
به من عادت نکن مگذار که از عادی شدگان باشم که عادت و فراموشی یکدیگر را تنگ در آغوش می کشند!!
...غزلواره ...
من در میان توده سازنده ای قدم به عرصه هستی نهاده ام ..كه گرچه نان ندارد اما به جای آن میدان دید و باز و وسیعی دارد ..كه مرزهای فعلی جغرافیاییش از جانب شمال به میدان پر طراوت و سبز تیر ...و از جنوب به میدان باستانی اعدام ...و در مناطق پر ازدحام به میدان توپخانه رسیده ست ...
...غزلواره ...
هیچ صیادی در جوی حقیری كه به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد كرد...
...غزلواره ...
یكی بود یكی نبود زیر گنبد كبود... لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود. زار و زار گریه می كردن پریا مث ابرای باهار گریه می كردن پریا. گیس شون قد كمون.. رنگ شبق ..از كمون بلن ترك ..از شبق مشكی ترك. روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر. از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد از عقب از توی برج شبگیر می اومد...
...غزلواره ...
در سيرك پاي بچه فيل را با طناب به تنه درختي مي بندند و او هرچه تقلا ميكند، نمي تواند خود را آزاد كند. اندك اندك باور ميكند تنه درخت از او نيرومند تر است. هنگاميكه فيل بزرگ و نيرومند شد كافيست پاي فيل را به نهالي ببندند. او براي آزادكردن خود تلاش نمي كند. ما نيزاغلب اسير بندهاي شكننده ايم اما چون به قدرت تنه درخت عادت كرده ايم شهامت مبارزه نداريم. بي آنكه بفهميم تنها يك عمل متهورانه ساده براي دست يافتن ما به آزادي كافيست....
...غزلواره ...
هر کسي بذر کمال را در وجودش دارا ميباشد، اما کمتر کسي ميتواند آنرا پرورش دهد.
...غزلواره ...
رد میشوی و پنجره رویا باز **من خیره به چارچوب این چشم انداز ** تصمیم گرفته بودم عاشق نشوم ** صد مرتبه توبه کرده ام اما باز ...
سحـــر خاتـــون
فریاد که نه... سکوتم را بشنو... این حس دلتنگی... در سکوتم نمایان تر است... میشنوی... ...دوستت دارم... قلبم میگوید... کاش باران میبارید... تا زیر نوازشش... اشکهایم پنهان بماند... و من در کوچه های شهر... بی فانوس در پی عطر نمناک گیسوانت... روان میشدم منزل به منزل... به هذیان می ماند انچه میگویم... از درون خالیم...
سحـــر خاتـــون
فقط رفت بدون كلامی كه بوی اشك دهد.. فقط رفت ... بدون نگاهی كه رنگ حسرت داشته باشد... فقط رفت و من شنیدم كه توی دلش گفت: "راحت شدم ..."
...غزلواره ...
مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را سیاه کشید ....تا پدر کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد ...
...غزلواره ...
دنیا مسحور عشق است ...و بدون این افسون ...حتی لحظه ای نخواهیم توانست در این دنیا به سر بریم ...
...غزلواره ...
ما برنده ایم اگر ...لحظه های شیرین امروز را ... قربانی اتفاقات تلخ دیروز نکنیم ...
سحـــر خاتـــون
چقدرسخت است که ببینی غریبه ها بهتر از "آن یک نفر" ، احساست را می فهمند ...