...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
آیینه ی خیال
روزها و روزها و روزها...هر کدام به رنگ خودشان و ما به بی رنگی خودمان...می آیند و می روند و به رسم روزگار بی رنگ ها را رنگ میکنند...
آیینه ی خیال
نام ات سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد .....متبرک باد نام تو!..... و ما همچنان دوره می کنیم شب را و روز را .....هنوز را......
آیینه ی خیال
پس به هیئت گنجی در آمدی: بایسته وآزانگیز گنجی از آن دست که تملک خاک را و دیاران را از این سان دل پذیر کرده است!.....
آیینه ی خیال
به انتظار تصویر تو این دفتر خالی تا چند تا چند ورق خواهد خورد؟.....
آیینه ی خیال
به جست و جوی تو در معبر بادها می گریم ...در چار راه فصول، در چارچوب شکسته پنجره ای که... آسمان ابر آلوده را قابی کهنه می گیرد.....
آیینه ی خیال
به جستجوی تو بر درگاه کوه می گریم، در آستانه دریا وعلف....
سحـــر خاتـــون
آدم هـا می آینـد زنـدگی می کننـد می میـرنـد و می رونـد ... امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه ...آدمی می رود امــا نـمی میـرد! مـی مـــانــد و نبـودنـش در بـودن ِ تـو چنـان تـه نـشیـن می شـود کـه تـــو می میـری در حالـی کـه زنــده ای ...
سحـــر خاتـــون
تو کیستی؟
هان؟
یادم آمد...
...
...
تو همانی که روزی با پاهایت آمدی
و نماندی و رفتی!!!
و من...
من همانم
که روزی با دلم آمدم و ماندم و ماندم
آیینه ی خیال
ساده بگویم.... گم شدم... وقتی گم شدی ......
آیینه ی خیال
نیستی... این کلمه را بارها و بارها تکرار کردم بلکه برایم عادی شود... نبودنت را می گویم اما .... مگر می شود عادت کرد به نبودن تمام بودن ها ؟!؟!؟
آیینه ی خیال
دلم گرفته... به اندازه تمام انتظارهای نبودنت .......
آیینه ی خیال
دلم گرفته... به اندازه تمام خنده های خام کودکی ....
آیینه ی خیال
آه تو هركجا هستی سری به خواب من بزن..... وببین كه هنوز بی شقایق بی ستاره در چشم سیب ها رنگ می بازم ......
آیینه ی خیال
ومن آهسته زیر سایه ی درخت ها تب می كنم.......و در اغتشاش توهم برگ ها هذیان می گویم......