...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
آیینه ی خیال
ذوب شده ام در کلمه ی وداعی که به نیت سلام ادا شده بود...... ازمن چیزی باقی نمانده در پرده ی آخر نمایش ما .........
آیینه ی خیال
حصار سایه های سیاه دورتادور کشیده اند... ازمیان تاریکی اما نقطه ی نوری میزند چشمک میدهد شوری بپا میکند دل را به سوی خود عاشق و شیدا ...از میان اینهمه تاریکی برق "چشم تو " ست که پیداست وه چه زیباست .........
آیینه ی خیال
دستان من از نگاه تو سرشار است ...
آیینه ی خیال
تو هستی رویای من...... نگران نباش کلاغ های این جاده هم مثل من و تو شده اند .....گاهی بی هوا از شانه ی مترسکی می پرند شاید آن دورها دستشان به خدا برسد ........
آیینه ی خیال
و من بی هوا از خواب پریدم ...دستانم خالی از تو بود ...قلبم میگفت تو هنوز هم اینجا هستی ..... لای این شب بوها......
آیینه ی خیال
یه شب زیر بارون ...که چشمم به راهه ...می بینم که کوچه پر نور ماهه ...تو ماه منی که... تو بارون رسیدی... امید منی تو شب نا امیدی ........
آیینه ی خیال
هنوز وقتی بارون ...تو کوچه می باره ...دلم غصه داره دلم بی قراره ...نه شب عاشقانه است ...نه رویا قشنگه ...دلم بی تو خونه ...دلم بی تو تنگه .......
آیینه ی خیال
تو بارون که رفتی... شبم زیر و رو شد ...یه بغض شکسته...رفیق گلوم شد ...تو بارون که رفتی ...دل باغچه پژمرد ...تمام وجودم توی آینه خط خورد ........
آیینه ی خیال
حرفی به من بزن .....آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را بتو می بخشد ... جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟؟؟
آیینه ی خیال
اگر می توانستی بیایی ... تو را با خود می بردم ....تو نیز ابری می شدی و هنگام دیدار ما ،قلب ما آتش می جست و دریا و آسمان را روشن می کرد !!!!!!!!!!
آیینه ی خیال
دیگر پرنده ی احساس من نمی خواند......... مگر سرود غم از شاخسارِ دلتنـــــگی........ بیا که ثانیه ها بی تو کُند می گذرد........ بیا که بگذرد این روزگارِ دلتنــــگی......
آیینه ی خیال
درون هاله ای از اشک مانده سرگردان.... نگاه خسته من در مدار دلتنـــــــــــــــگی.... از آن زمان که تو از پیش من رفتی..... نشسته ایم من و دل کنارِ دلتنــــــگی........
آیینه ی خیال
دلم گرفته از این روزگارِ دلتنگی.... گرفته اند دلم را به کارِ دلتنـــگی ....دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند.... گرفت آینه ام را غبارِ دلتنــــــــــگی…. شکست پشتِ من از داغِ بی تو بودنها... به روی شانه ی دل ماند بارِ دلتنــگی.....
آیینه ی خیال
من هنوز همان دلداده ام . همان ستاره خاموش که پرنور تو بود و عاشقانه هایش هنوز برای توست........
آیینه ی خیال
گل احساس من !مرا ببخش اگر باز عاشقانه نوشتم . به حرمت نگاهت قسم که شاید روزی نجوای عاشقانه دلم را بخوانند و بدانند لیلی نمرده است. با این همه مرا ببخش اگر باز سرودم شعر رفتنت را!