...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
...غزلواره ...
تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموشي ...دارم خو مي کنم با اين فراموشي و خاموشي ...
...غزلواره ...
و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی… که محکم هستی… که خیلی می ارزی... و می آموزی....و می آموزی با هر خداحافظی یاد میگیری...
...غزلواره ...
کم کم یاد میگیری که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری... بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی ...به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد .
...غزلواره ...
و شکستهایت را خواهی پذیرفت... سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز... با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه ...و یاد میگیری که همه ی راههایت را همین امروز بسازی ...که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست ....و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد .........
...غزلواره ...
و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمیدهند ...
...غزلواره ...
کم کم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.... اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر ...
...غزلواره ...
باغبان گل را به پهلو می گرفت ...خار گل بر دست او خو می گرفت ...خون دستش بر رخ گل می نشست ...باغبان آهسته قلبش می شکست... تیغ دستش را به دندان می گرفت ...اشک را در بند زندان می گرفت ...خنده ها بر لب گهی وا می شدند ...در کنار ناله ها جا می شدند... غنچه ها از شوق و عشق باغبان... می کشیدند سر به سوی آسمان ...
...غزلواره ...
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم ...خداحافظ ای نوبهار همیشه
...غزلواره ...
به شب می سپارم تو را تا نسوزد... به دل می سپارم تو را تا نمیرد
...غزلواره ...
اگر شب نشینم اگر شب شکسته ....تو را می سپارم به رویای فردا
...غزلواره ...
تو را می سپارم به مینای مهتاب ...تو را می سپارم به دامان دریا
...غزلواره ...
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من ...تو را می سپارم به دل های خسته ...
...غزلواره ...
من از هجوم هجاهای عشق میترسم .....
...غزلواره ...
مرا بگذار به خویشتن بگذار .....من و تلاطم دریا .....تو و صلابت سنگ .......
آیینه ی خیال
آواز عاشقانه ما ....در گلو شکست .......