...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
...غزلواره ...
گم بودم از نگاه تمام ستارگان ...تا این که با دو چشم سیاهت رصد شدم ...
...غزلواره ...
منظومهای برابر چشمم گشوده شد ...آن شب که از کنار تو آرام رد شدم ...
...غزلواره ...
آن قدر از مقابل چشم تو رد شدم ...تا عاقبت ستاره شناسی بلد شدم .....
...غزلواره ...
وقتي دائم ميگي گرفتارم، هيچ وقت آزاد نميشي. وقتي دائم ميگي وقت ندارم، بعد هيچوقت زمان پيدا نمي كني. وقتي دائم ميگي فردا انجامش ميدي، اونوقت فرداي تو هيچ وقت نمياد وقتي صبحا از خواب بيدار ميشيم، ما دوتا انتخاب داريم. برگرديم بخوابيم و رويا ببينيم، يا بيدار شيم و روياهامون رو دنبال كنيم.
...غزلواره ...
دنیای کوچکی داشتم که در چشم های تو جا می شد....
...غزلواره ...
من از گفتن می مانم اما زبان گنجشكان زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت ست ...
...غزلواره ...
شكوهي در جانم تنوره مي كشد گوئي از پاك ترين هواي كوهستان لبالب قدحي در كشيده ام.
...غزلواره ...
هرگز شب را باور نكردم چرا كه در فراسوهاي دهليزش به اميد دريچه ئي دل بسته بودم.
...غزلواره ...
بگذار هر روز رویایی باشد در دست ، بگذار هر روز عشقی باشد در دل ، بگذار هر روز دلیلی باشد برای زندگی ...
...غزلواره ...
آنگاه که به سوی رویاهایت بال می گشایی ، چه اهمیتی دارد که آنها چگونه اند ، از رسیدن است که می بالی ، از کوشیدن است که می آموزی و از رفتن است که پیروز باز می گردی .
...غزلواره ...
هر چه می خواهی از خدا بخواه و در نظر داشته باش كه برای او غیر ممكن وجود ندارد و تمام غیر ممكن ها فقط برای کسانیست که از ایمــان دل بریده اند و امیــد را به دل راه نمی دهند.
آیینه ی خیال
سعدی این گفت و شد از گفتۀ خود باز پشیمان ..... که مریض غم عشق تو هدر گوید و هذیان ..... به شب تیره نهفتن نتوان ماه درخشان ..... کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان ..... پرتوی روی تو گوید که تو در خانۀ مایی ........
آیینه ی خیال
چرخ امشب که بکام ما خواسته گشتن ..... دامن وصل تونتوان به رقیبان تو هشتن ..... نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن ..... شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن ..... تا که همسایه نداند که تو در خانۀ مایی .....
آیینه ی خیال
چه بگویم که ...... غم از دل برود چون تو بیایی........
آیینه ی خیال
هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم .....همه چون نی به فغان آیم و چون چنگ بمویم ......لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم ..... گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم ........