...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
...غزلواره ...
حضور هیچکس در زندگی ما اتفاقی نیست ، خداوند در هر حضور جادویی برای کمال ما ، خوش آنروزی که دریابیم ، جادوی حضور یکدگر را ...
...غزلواره ...
هر لحظه در دلم چتری باز و بسته می شود ...به گمانم،خدا مرا در روزی بارانی آفریده است...
...غزلواره ...
چه گلی گر نخروشد به شبش بلبل شیدا ....چه بهاری که گلش همدم خار آمده باشد ...
...غزلواره ...
بی تو ای دل نکند لاله به بار آمده باشد ...ما در این گوشه زندان و بهار آمده باشد ...
آیینه ی خیال
کاش گلهاي فراق تو گهي مي پژمرد ...کاش گنجشک دلت در غم من مي آزرد ...و جدايي ميمرد ...کاش اينجا بودي...
آیینه ی خیال
کاش شعر غم من را ...ز افق هاي غريب نگهم مي خواندي...
آیینه ی خیال
کاش اينجا بودي ...کاش در باغچه سبز دلم مي ماندي...
آیینه ی خیال
گريه ام مي گيرد... روزي از شهر تو من خواهم رفت... غرق در غنچه اشک وپس از آن شايد... جويبار نجيب نگه ما ديگر ...همچو دو خط موازي با هم ...هيچگه ميل تلاقي نکند... روزي از شهر تو من خواهم رفت... گريه ام مي گيرد...
آیینه ی خیال
زندگی تلخ ترین خواب من است خسته ام ، خسته از این خواب بلند...!
آیینه ی خیال
وقتي واقعيت ها , آدم را فريب بدهند چه کار مي شود کرد ؟ روزگاريست که حقيقت هم لباسي از دروغ بر تن کرده است و راست راست توي خيابان راه مي رود عشق نشسته است کنار خيابان , کلاهي کشيده بر سر و دارد گدايي مي کند و مرگ , در قالب دخترکي زيبا , گلهاي رز زرد مي فروشد !!!
آیینه ی خیال
کاغذ، واژه، سکوت ...همه چیز هست من، فقط نگاه تو را کم آورده ام!
آیینه ی خیال
از تو ميپرسم دوست ...چه خبر از دل من ؟ كه تو بهتر داني كه چه كردي با من ..تو شكيبا بي شكيبم كردي ...بنگر آنقدر غريبم كردي ...كه شبي از شبها من غريبانه ترين شعر زمين را گفتم...
آیینه ی خیال
به گمان آسمان باید عجیب باشد ...که چطور عشق موجودات را در سطح زمین برجسته می سازد ...وقتی از آن بالا می نگرد!
آیینه ی خیال
تنهاتر از این باید شوی... تا از سر خیال دیوانه تر شوی ...و دوباره شروع کنی...