...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
آیینه ی خیال
نگاه کن به چشمانم ...فقط بگو میان این همه بوسه و آغوش با انتها ارتباطی هست ؟
آیینه ی خیال
گفتی تا انتهای بودن ...مرا عاشقانه بمان ...?راستش را بگو مگر بودن تو انتها دارد که عاشقانه ماندن را کنار بی قراری ناتمام این روزها از من می خواهی ...
...غزلواره ...
همصحبت عشق شدم زمان، یادم رفت افسوس ... کاش به جای عشق، تو همصحبت من بودی...
...غزلواره ...
خوش به حال مسافركش هاي ميدان آزادي ... هر روز آزادانه فرياد ميزنند ...آزادي، آزادي ...
...غزلواره ...
چقدر تلخ است بعد از سال ها انتظار نيمه گم شده ات را کامل بيابي!!!!!
...غزلواره ...
تو بازنده نیستی ...که یک مبارزی ....بکوش برای پیروزی...
...غزلواره ...
از اضطراب کار مهیا نمی شود ...سیل از دویدن است که دریا نمی شود .
...غزلواره ...
از پس حاشیه های دل تنگی به کناری امده ام کوله ام تنها ییست ره ام ره زیباییست کجاست ارزش ارزش ها... می دانم که در پس زمینه زمان در قلب زمان گم است ...تصادفی خواهم تصادفی از جنس بلور ...که روح را متبلور کند آنجا که آرامش بوی خود را به اطلسی می دهد....
...غزلواره ...
پرنده بر شانه های انسان نشست انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: "اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی" پرنده گفت: "من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم .اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم " انسان خندیدو به نظرش این خنده دار ترین اشتباه ممکن بود پرنده گفت : "راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ " انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید پرنده گفت: " نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی ست" انسان دیگر نخندید انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد چیزی که نمیدانست چیست شاید یک آبی دور یک اوج دوست داشتنی !! پرنده گفت: "غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن یادشان رفته درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود " پرنده این را گفت و پر زد انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .... آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " ؟
...غزلواره ...
آن زمان کی دیگر؟ عطر مسموم نگاهت را بر دعوت هر باد سبکسر نگران می دیدم ....کی تو را با دگران میدیدم ...
...غزلواره ...
کاش می شد گل چشمان تو را میچیدم ...قاب می کردمش از برگ درخت و می آویختمش بر دیوار و تو را کور ،... رها می کردم در شبی تیره و تار ....
...غزلواره ...
وای بر من که دلم همه عمر به پای تو نشست ...همه عمر به پای تو که بی شرمی و پست ...وای بر من که گریزم به تو پیوست... تو ای کوچه کور بن بست ....
...غزلواره ...
قصه دل به تو دیوانه نمی باید گفت...
...غزلواره ...
وای بر من که سرانجام ، غمت مثل رگبار خزان قلب گل آویزم را پرپر کرد ...
...غزلواره ...
وای بر من که دلم ساده و خوش باور بود ...آنقدر ساده که معصومی چشمان تو را باور کرد ...