...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
آیینه ی خیال
شعر های من صبورند و مهربان ..... دردهای مرا می شنوند و آب می شوند .... اما فریاد نمیشوند .....
آیینه ی خیال
من در دعا کردنم ...یک بد شانسی آوردم ...خدای من از بخت بدم ...!!! خدای تو نیز بود !!!
آیینه ی خیال
هنوز هم دلم تنگ میشود ...برای محض حرف زدنت ...برای تکیه کلام هایت ...که نمیدانستی فقط کلام تو نبود ...من هم به آنها تکیه داده بودم ... بی خیال ...
آیینه ی خیال
گاهی ناچاریم گاهی دچار...ناچار یعنی عاشق...دچار یعنی دلشکسته ...و من هم دچارم به ناچاری ...فهمیدنش سخت نیست ...زیاد سخت نگیر ...
آیینه ی خیال
در این شبها... نتها حرف اول و آخر را میزنند ،... آنجا که من در خالی اتاق غرق شدهام ، ...آنجا که تویی و حلقههای دود و دستهایت... به باد میدهیم آن هوای خمار را...
آیینه ی خیال
واژه ها ناچارند به زبان من و تو حرف بزنند، ...ما که باشیم، گویا ترین زبان سکوت است....
آیینه ی خیال
خانه هنوز هست ...آدمها هم هنوز زندهاند ...اما در این میانه چیزی غایب است انگار....شاید تو....
آیینه ی خیال
حال دل با تو گفتنم هوس است...
آیینه ی خیال
دغدغههام قد کشیدهاند،سر گذاشتهاند به فلک، مرزهای تنم را درمینوردند، دور میکنندم... دور و دیر ... حالا که قرار است دور باشم، فرقی هم دارد مگر؟ چه مرز تن، چه مرز شهر...
آیینه ی خیال
همه ی دردم اینست ...که کسی در زندگی من هست ...که نیست ...
آیینه ی خیال
دل آدمی برای نوشتن بهانه میخواهد و برای ننوشتن بهانه ها ...وقتی هیچکدام نباشد ...سکوت تنها واژه ایست که تورا ...و بودنت را انکار نمیکند ...
...غزلواره ...
دیگر پرنده ی احساس من نمی خواند......... مگر سرود غم از شاخسارِ دلتنـــــگی........ بیا که ثانیه ها بی تو کُند می گذرد........ بیا که بگذرد این روزگارِ دلتنــــگی....
...غزلواره ...
زندگي در چشم من شبهاي بيمهتاب را ماند...شعر من نيلوفر پژمرده در مرداب را ماند..
...غزلواره ...
هوای چشمهایت مثل بغض آسمان ابریست...
...غزلواره ...
زمان میرود و میرود ... سردی پوست بر لب و اندوه .... و منتظر برای پاسخی از چشمان انتظار ...