...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
آیینه ی خیال
آرزو دارم : خورشید رهایت نکند ...غم صدایت نکند ...ظلمت شام سیاهت نکند و تو را از دل آنکس که تنش در تن توست ...حضرت دوست ، جدایت نکند . . .
آیینه ی خیال
گفتمش بيا عاشقم هنوز ...خنده كرد و گفت در غمت بسوز.....
آیینه ی خیال
روزها در من تکرار می شوند ! من در فضا تکرار می شود ! ومن در من ! رمان می شوم ! تکراری و یک کلمه ای ! من !
آیینه ی خیال
مهتاب قطره قطره بر من می چکد ! دست دراز می کنم ،نزدیک است ! اما سراب ! غرق شبم ! دست تهی ام بر من می چکد !
آیینه ی خیال
دل خواهم کند از این پناهگاه محنت آور.....، از هر چه نگاه بد است و کینه دار..... و زیر آسمان روشن تو..... تمامى خودم را..... در هستى تو آغاز خواهم کرد..... آرى خواهم آمد......
آیینه ی خیال
پاره خواهم کرد این پیراهن هاى بدل را.... و رخت گندمگون شهر تو را..... به تن خواهم کرد.......
آیینه ی خیال
خواهم آمد تا شب هاى تنهایى را.....با قصه هاى رنگین تو قسمت کنم.... خواهم آمد تا در سرزمين کودکى رها کنم .....حرف هایى را که بر دلم.....سال هاست سنگینى مى کنند....
آیینه ی خیال
هر کجا باشى خواهم آمد..... خواهم آمد تا ملال غربت را......به دست هاى تسکین بخش تو بسپارم....
آیینه ی خیال
به ريتم سركش و سليس يك ترانه مي ماني ......
آیینه ی خیال
و من بی هوا از خواب پریدم ...دستانم خالی از تو بود ....قلبم میگفت تو هنوز هم اینجا هستی .... لای این شب بوها... تو هستی رویای من...
آیینه ی خیال
مرا به گوشه چشمان خود محبت کن ... به بزم گرم دلاویز میگساران بر .....مرا به باغ های سخاوت .... به بوسه زاران بر...مرا به خلوت خاص خود آشنایی بخش ....!!!!
آیینه ی خیال
آه تو هركجا هستی ...سری به خواب من بزن وببین ...كه هنوز بی شقایق بی ستاره ...در چشم سیب ها رنگ می بازم ......
آیینه ی خیال
تو دور می شوی و انگار ..... ابرها ستاره ام را می چینند ..... و تك شقایقم در مرداب می میرد ........
آیینه ی خیال
پرنده ای در سینه ی منست ...که تمام ترانه هایش را ...بر شاخه شاخه ی درخت تو ...عاشقانه زمزمه می کند ...!