...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
آیینه ی خیال
گاهی توهم زنده بودن بهمون دست میده .......و همین نیز زیباست .....
آیینه ی خیال
از كسی نمیپرسند چه هنگام میتواند «خدانگهدار» بگوید؟.. از عادات انسانیاش نمیپرسند از خویشتنش نمیپرسند ...... زمانی به ناگاه باید با آن رو در روی در آید ، تاب آرد ، بپذیرد وداع را ، درد مرگ را ، فرو ریختن را ، تا دیگر بار بتواند كه برخیزد...........
آیینه ی خیال
چایهایش را تلخ خورد .......یکبار اگر صدایم کرده بود .......تمامی قندهای دل را ......برایش آب میکردم............تنها یکبار .......
آیینه ی خیال
افتاده ام در آخر قصه ........ بی هیچ کس تر از خدا ..........
آیینه ی خیال
خاموش گشته این دل .......سرودی بخوان از عشق .........
آیینه ی خیال
موهایم گره خورده به باد ، تنم به باران ، خاک می بوسدم ، سرد ....... آتش می سوزاندم ، خاموش و تو ....... در خواهشی پراکنده................
آیینه ی خیال
دلم را درمی آورم شب ها می گذارم زیر سرم .....بال هام را باز می کنم می اندازم روی خودم ....خوابت را نمی بینم! ......چطور می شود پرپر نزد دل دل نکرد ...... و خواب تو را دید؟....
...غزلواره ...
به تو گفتم که من آرامم و سرد ...این سکوت است که دور و بر من نقش زده طرح یک پیله ی درد ... تو زمن پرسیدی که چرادر افقِ روشن صبح پهن دشتِ نگاهت خالی ست !... تو ندیدی که بهار در ترازویِ غمِ چلچله ها مرگ را می سنجید . . .
alla
برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی است ، لازم نیست اونو توی قلبش فرو کنی.... یا با اون گلوشو بشکافی ، فقط پرهاشو بزن،،،خاطره ها ی پرواز پرنده را خواهد کشت !!!
فردایی دیگر
من با عاشقانه های زبانم بازی نمیکنم.(در حد حق دل ناجوانمردی نباید)....هر چیزی را به اهلش میدهند..این منثوره های عاشقانه کلام را به اهلش میدهند و این اهل یکیست .... تا روزی که بیایی همه را به زبانم, یک نسخه و بی نفس کتاب میکنم ...*یک عاشقانه ارامِ تو*.
...غزلواره ...
من از دفتر دل می نویسم ... تو کتاب جدایی را برگ برگ ... ورق می زنی .........
Melina
توسط موبایل در
عاشقانه زیستن
هـــــیچ لذتی بالا تر از این نیس که ی نفـــر و دوس داری وتو بغـــــــــل اون فقط آروم مــــیشی.. .