...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
آیینه ی خیال
چون درختی در صمیم سرد و بی ابر زمستانی .....هر چه برگم بود و بارم بود، هر چه از فر بلوغ گرم تابستان و میراث بهارم بود، هر چه یاد و یادگارم بود، ریخته ست.........
آیینه ی خیال
عشق یعنی مرا جغرافیا درکار نباشد ...یعنی ترا تاریخ درکار نباشد ......یعنی تو با صدای من سخن گویی ....با چشمان من ببینی .....و جهان را با انگشتان من کشف کنی..........
alla
خواب دیدم کــه تو می آمدی و دل می رفت... محرم چشم ترم می شدی و دل می رفت... خنده زد کوچه به دنبال تبسم افتاد... باز دنبال جگر گوشه ی مــردم افتاد... “آخــــــرش هم دل دیوانه نفهمید چه شد.... یک شبه یک شبه دیوانه چشمان که شد”،،،،،!!!!! تا غــزل هست دل غمزده ات مال من است.... من به دنبال تو،، چشم تو به دنبال من است . . .
سید حمید جزایری
وقتی تو نسیتی.....خورشید تابناک..... شاید دگر درخشش خود را..... و کهکشان پیر گردش خود را ..... از یاد می برد .... و هر گیاه ... از رویش نباتی خود...بیگانه می شود...و آن پرنده ای...کز شاخه انار پریده ....پرواز را هر چند پر گشوده فراموش می کند ...........
سید حمید جزایری
بارانی نیست .........پس چرا من، .........خیسِ یادِ تو ام..........
alla
آسمانـم شایــد کمــی غبــارگرفتـــه باشــد و یــا مــه آلــــود ؛ اما بــا تـــو آبـــــی آبــــــــــی ست !
آیینه ی خیال
گشته خزان نوبهار من ، بهار من ........رفت و نیامد نگار من ......نگار من .........
آیینه ی خیال
حادثه، تو بودی ..........در دستان خدا ..........روزی که شکل می داد ترا به نام عشــــــــق..................
آیینه ی خیال
هوای این شهر ابری است، پرنده ها سکوت می خوانند ...... مجنون هم باشی، شیرین هم داشته باشی..... این روزها کامت ...... به خاطر فرهاد تلخ است..........
►ℳ@Ž@ђ£Я◄
پارسال بااو زیر باران راه میرفتم...امسال راه رفتن اورا با دیگری در زیر باران اشکهایم دیدم...شاید باران پارسال اشکهای فرد دیگری بود
►ℳ@Ž@ђ£Я◄
من به قلبم افتخار می کنم. با آن بازی شد، زخمی شد، به آن خیانت شد، سوخت و شکست، اما به طریقی هنوز کار می کند …
S̅̅h̅̅a̅̅h̲̅ K̲̅ℓ̲̲l̲̲i̲...
به چه مانند کنم در همه آفاق تو را / هر چه در ذهن من آمد تو از آن خوب تری..
S̅̅h̅̅a̅̅h̲̅ K̲̅ℓ̲̲l̲̲i̲...
عـــــــــاشقــــــان دانند درد عاشق و سوز فراق ... آنكـــــــــه بر شمع جمالت سوخت، جز پروانه نيست