...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
Heartbroken
قضیه از اون جایی شروع شد که خیلی عصبانی بود! گفت اگه دوسم داری ثابت کن گفتم چجوری؟ تیغو برداشتو گفت رگتو بزن! گفتم مرگ و زندگی دست خداست گفت پس دوسم نداری تیغو برداشتمو رگمو زدم! وقتی داشتم اروم تو بغلش جون میدادام اروم زیر لب گفت اگه دوسم داشتی تنهام نمیزاشتی!!!!!!!!!!
Heartbroken
وقتی که از بی کسی غمگین باشی هر کسیو می تونی تحمل کنی هر کسیو ....
Heartbroken
و هميشه حرفي نوك زبانم خواهد ماند ميدانم ؛ جان خواهد داد و من انگشت به دهان در فكر آن حرف خواهم سوخت
Heartbroken
وقتي كسي دير يادم مي كنه نگرانش نمي شم ، چون شاد بوده كه از يادش رفتم.!
Heartbroken
صبركن سهراب! گفته بودى قايقى خواهى ساخت. . . قايقت جادارد؟! من هم ازهمهمه ي اهل زمين دلگيرم!!!
Heartbroken
آن نازنین کجاست که یادم نمیکند / صد غم به سینه دارم و شادم نمی کند / یک لحظه آنکه بی من هرگز نمی نشست / امروز به یاد کیست که یادم نمی کند.
Heartbroken
قسمت این بود که من با تو معاصر باشم، تا در این قصه پرحادثه حاضر باشم، تو پری باشی و تا آنسوی دریا بروی، من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم.
Heartbroken
وقتی از غربت ایام دلم میگیره مرغ امید من از شدت غم میمیره دل به رویای خوش خاطره ها میبندم باز هم خاطره ها دست منو میگیره
Heartbroken
دل هیچ کس نمیسوزد برای حال غمناکم مگر سوزد همان شمع که میسوزد سر خاکم
Heartbroken
چه تلخ و غم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمی تواند سرش کلاه بگذارد…
این سرزمین را با عقل مصلحت اندیش ساخته اند.
پس باید با عقل مصلحت اندیش در آن زیست. و چاره ایی دیگر پیدا نیست و من «چنین کردم» اما «چنین نبودم» و این دوگانگی مرا همواره دو نیمه می کرد.
سحـــر خاتـــون
وقتی خسته ام،وقتی کلافه ام،وقتی دلتنگم، بشقاب ها را نمی شکنم. شیشه ها را نمی شکنم. غرورم را نمی شکنم.دلت را نمی شکنم... در این دلتنگی ها زورم به تنها چیزی که میرسد این بغض لعنتی است !
...غزلواره ...
واژه ها روبروی چشمانم می رقصند ...دست می برم به قلم، حرفهایم فرار می کنند ... من می مانم و مشتی افکار سردرگم ...من می مانم و قلمی سرخورده... کاغذی مچاله ذهنی ناآرام و درگیر ......
...غزلواره ...
فکر میکردم در قلب تــ ـــ ـــو محکومم به حبــس ابد!! به یکبــاره جــا خــوردم ... وقـــتی زندان بان برســـرم فریاد زد: هــی.. تــو آزادیـــــ! . . . و صـــدای گامهای غریبهـــ ای که به سلـــول من می آمـــد !!..