...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
آیینه ی خیال
و سایه تو دیگر گم شده است و چشم های من بسته شده اند و تو دیگر نیستی .......و خوب می دانم که من در سراب آمدنت جان خواهم داد و آن روز است که تو خواهی آمد.............
آیینه ی خیال
و اشکهای من دید تو را تار تر کرده است و تو دورتر شده ایی ........
كامياب
وقتی ازت دورم فکر نکنی فراموشت میکنم ، نه ! فقط بهت فرصت میدم دلت واسم تنگ بشه .
كامياب
مینویسم نامه و روزی از اینجا میروم / با خیال او ولی تنهای تنها میروم / در جوابم شاید او حتی نگوید کیستی / شاید او حتی بگوید لایق من نیستی / مینویسم من که عمری با خیالت زیستم / گاهی از من یاد کن ، حالا که دیگر نیستم .
كامياب
عشق را تن پوش جانم میکنی / چتری از گل سایبانم میکنی / ای صدای عشق در جان و تنم / آن سکوت ساده و تنها منم / من پر از اندوه چشمان تو ام / آشنای دل پریشان تو ام / آتش عشق تو در جان منست / عاشقی معنای ایمان منست / کی به آرامی صدایم می کنی / از غم دوری رهایم می کنی / ای که در عشق و صداقت نوبری / کی مرا با خود از اینجا می بری ؟
كامياب
تو را با دیگری دیدم که بی من شادمان بودی گمانم بود بی احساسی و تو بیش از آن بودی رها کردی مرا رفتی شکستن بود تقدیرم تمام فکر من هستی به فکر دیگران بودی
كامياب
دلتنگم و دیدار تو درمان من است / بی رنگ رخت زمانه زندان من است بر هیچ تنی مباد و بر هیچ دلی / آنچه از غم هجران تو بر جان من است
كامياب
هنوز عشق تو امید بخش جان من است خوشا غمی که ازو شادی جهان من است چه شکر گویمت ای هستی یگانه ی عشق که سوز سینه ی خورشید در زبان من است اگر چه فرصت عمرم ز دست رفت بیا که همچنان به رهت چشم خون فشان من است
كامياب
تو که تنها کسی هستی که جان را در تو می جویم نمی دانم چه خواهد شد اسیرم در دو راهی ها غرورم یکطرف ماند و دل دیوانه ام اینجا چه می شد بشکنم روزی غرور جنس سنگی را بگویم عاشقت هستم بمان با من تو ای زیبا
دینا
هان ای عقاب عشق!... از اوج قله های مه الود دوردست...پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من...آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد...!
...غزلواره ...
کی ز لبهایم بر آید ، " شرح شیدائی " عشقم.. من به این شوریدگی ها ، مایه ی جان را سرشتم.....
...غزلواره ...
من ولی در ره تنهایی عشق ...همچنان یاد تو را بادلم خواهم برد...
...غزلواره ...
باورت نیست مگر که در این عمر اگر با قدمی بس کوتاه... راه خود طی بکنی یک زمان خواهی دید که نرفته راهی . . . انتها پیش رُخت خواهد بود....