...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
سحـــر خاتـــون
حالا من موندم و یه دونه ورق...که اونم از اسم تو سیاه میشه...........
سحـــر خاتـــون
گوشت را بیاور جلو هیس...! نگذار کسی بفهمد که قرار است مهم ترین راز زندگی ام را به تو بگویم... نگذار کسی بفهمد "دوستت دارم!"
sima
طعم بووسههای مرا میدهد تمامِ تنَت... حالا میخواهی بروی؟ برو
sima
آرامشی شبیه بی دغدغه خندیدن با فکر رویایی دور. دلم این را می خواهد!
sima
رفتنت را تماشا کردم... بغضم را بلعیدم.. اشک در چشمانم عجب ماهرانه اخرین لحظه را تار و مبهم به تصویر کشید!!
sima
بیادت هستم و خواهم بود حتی اگر قرار باشد شبی بی چراغ در حسرت یافتنت تمام کوچه ها و خیابان ها را تنهایی قدم بزنم....
...غزلواره ...
من مسافری هستم که روزی سفر آغاز کردم به امید هجرت از فصل بی عشقی و رسیدن به شهر عشق... عشقی فراتر از مرزها و اندیشه ها ، پس بی نشان سفر کردم ... دیروز مرا شاعری مسافر می شناختی و امروز اسیری در زندان دلدادگی... کاش هرگز سفر از پی نمیگرفتم تا محکوم به صبوری گردم ...
...غزلواره ...
چون پلک نزد چشمی گر روی تو را دید.... زان روی عجب نیست که گریان شده باشد .........
...غزلواره ...
راز عشق ورزيدن به هرچيزي درك اين جمله است : شايد از دست برود ....
بهاره
پیامبر شبهای دلتنگی ام باش كه من بیاعجاز تورا مومنم....
...غزلواره ...
روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر آن روز روزنامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم ...
...غزلواره ...
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ... خش خش جاروی بابا روی برگ... همکلاسیهای من یادم کنید... باز هم در کوچه فریادم کنید.... همکلاسیهای درد و رنج و کار... بچههای جامههای وصله دار... بچههای دکّه سیگار سرد... کودکان کوچک اما مرد مرد......