دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

چه زیباســـــت ..

خیــــــالی کـــــــــه تو را ..

از آن همــــــه فــــاصــلــه می آورد

بـــه کـُـلــــــبــــــه " تنهـــــایی من "

جزئیات گروه

شناسه 10
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع شعر و ادبیات
ارسال 15507 پست
عضو 959 کاربر
طرفدار 93 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 6
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 5
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 10

کاربران گروه

(955 کاربر)

مدیران گروه

(4 مدیر)

برچسب‌های کاربری

تنهایی من
شناسه‌: 10 · شعر و ادبیات
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
هسツی
هسツی

هر که را دیدیم از مجنون و عشقش قصه گفت / کاش می گفتند در این ره، چه بر لیلا گذشت

هسツی
هسツی

گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ماست / آنچه البته بجایی نرسد، فریاد است

هسツی
هسツی

قاصد که ازو به من خبر هیچ نگفت گفتم که: تو را یار مگر هیچ نگفت؟ گفتا که: چرا، بگفتم آن گفته بگو آهی به لب آورد و دگر هیچ نگفت

هسツی
هسツی

گزارش سازمان هواشناسی، هرچه می خواهد باشد پس از تو هوا پس است!

هسツی
هسツی

مسیر چشم هایت را شبی ناگاه گم کردم چراغی نیست راهی نیست چگونه بی تو برگردم

هسツی
هسツی

پاكت نامه را خالی بفرست ! كلمات ، احساست را محدود می كند

علیرضا
علیرضا

نه تعجب نکن...میخواستی چه جوری باشم...میخواستی بیام بهت بگم گل من باغچه نو مبارک؟!!! نه دیگه ....جای قرارمون رو امروز به اتش کشیدم و اسیر اینجا شدم .. [لينک]

علیرضا
علیرضا

تو دروغ میگی!!!

علیرضا
علیرضا

مدتیست خبری از نامه هایت نیست...قلم در دست..خواستم نامه ای بنویسم که کجایی عزیز و...یهو در زدن پستچی بود....به به..نامه ی تو ...میگن دل به دل را داره ها..باور نمی کردم...نامه ایندفعه خیلی اراستست و زیبا...با کلاس شدی طرف...نامه را با شوق بسیار باز کردم...

علیرضا
علیرضا

در کودکی در اندیشه و آرزوی بزرگی بودم و حال بدان رسیده ام......و اینک دلتنگ کودکیم شده ام..چگونه برآورده کنم خواسته ام را ای روزگار....!!!

علیرضا
علیرضا

قصه ام قصه ی توست...گر روی قصه سرایم که شود...؟!

هسツی
هسツی

کم رنگ که هیچ ، داری بی رنگ می شوی حواست هست ؟ بی رنگ ؛ مثل ابری که پـر است امــا نمی خواهد ببارد...

هسツی
هسツی

دســتــم بـه سـمـت تـلـفـن مـ ـی‌رود و بــ ـــاز مـ ـی‌گــــردد چــون کــودکـ ـی کــه بـه او گـفـتـه‌انــد شـیــ ـریـنـی روی مـیـــ ــز مــ ــال مـهـمــ ـانــ‌ هـ ــاســت...

هسツی
هسツی

خسته نشدی؟ از این همه نبودنت، با من.

هسツی
هسツی

حالا که رفته ای پرنده ای آمده است در حوالی همین باغ روبرو هیچ نمی خواهد، فقط می گوید: کو کو …