دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

چه زیباســـــت ..

خیــــــالی کـــــــــه تو را ..

از آن همــــــه فــــاصــلــه می آورد

بـــه کـُـلــــــبــــــه " تنهـــــایی من "

جزئیات گروه

شناسه 10
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع شعر و ادبیات
ارسال 15507 پست
عضو 959 کاربر
طرفدار 93 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 6
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 5
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 10

کاربران گروه

(955 کاربر)

مدیران گروه

(4 مدیر)

برچسب‌های کاربری

تنهایی من
شناسه‌: 10 · شعر و ادبیات
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
علیرضا
علیرضا

پس چرا تنها ميشيني، دستاتو رو هم ميزاري.... انگاري از اين زمونه، غصه داري غصه داري.... دل تنهاي زمونم، نذا من تنها بمونم ......آخه تنها خسته ميشم، خسته و شکسته ميشم...باز هم از دیوان ولی رضا

هــادی
هــادی

من خیلی داغـونـم گلـــم . . . . تو دیگه داغـونـم نــکن من خیــلی از تــو بـدتـرم . . . تکیـه به شونـه هام نــکن ...

علیرضا
علیرضا

ای کاش..!..................ای کاش زمانی می شد که "ای کاش" نمی گفتیم..!!!

علیرضا
علیرضا

اندکی صبر...! سیل تقدیر به کجا می برد مرا!؟!

علیرضا
علیرضا

"شبی در اندیشه تو"........چه آشفته حالم امشب...!!!!

علیرضا
علیرضا

دنیا را ساختن تا "بیازمایند" یا "بیازارند" انسان را...؟!!!!

علیرضا
علیرضا

چه عاشقانه بود....:شب فردای قرار از فکر حرف هایی که باید بهت بگم خوابم نبرد...و شب بعد از آن از ناگفته حرف هایم...پس از جدایی...: و اما...امشب...از فکر گفته و ناگفته هایم خوابم...!

هــادی
هــادی

چه ساده بودم که گمان میکردم , به دورم میگردند کسانی که مرا دور میزدند

هــادی
هــادی

وقتی از تو می نوشتم برگ برگ دفترم پر از گلهای نرگس و یاسمن می شد . وقتی از تو می نوشتم می دیدم چگونه سطرسطر نوشته هایم شادمانه می رقصیدند . قلم را که روی کاغذ می گذاشتم رودی از عشق جاری می شد . وقتی از تو می نوشتم لحظه ها به احترام می ایستادند . اما با رفتنت برگ برگ دفترم آتش گرفت . واژه ها سوگوار شدند و قلم شکست چنان که قلبم

علیرضا
علیرضا

یکی از زیباترین داستانهای کوتاهی که خوندم....: پیر مرد لنگان لنگان حرکت می کرد ...در گوشه ای از خیابان صندوق صدقه ای دید...به سمتش رفت...سکه ای را که در جیبش بود بیرون اورد و خواست در صندوق بیاندازد که...نوشته روی ص.صدقه را دید: "صدقه عمر را زیاد می کند" ....پشمان شد....سکه را در جیب انداخت و رفت.....!

علیرضا
علیرضا

زمانی سکوت شب آرامشم بود و حال ....از آن هراسانم....از هجمه خاطرات بی تو بودن...

علیرضا
علیرضا

سوار بر قطار شدی و رفتی...گفتی : بر می گردم منتظرم بمونیاااااا.....سالها گذشت...و من هنوز همانجا مانده ام....قصه بی معرفتی تو نیست...قصه جنگ روزگار با من است...جاده هم به من رحم نکرد...و باز هم خودم را گول می زنم...!

علیرضا
علیرضا

تو میگی اول قصست..."بی تو من قصه ندارم"...!!!

علیرضا
علیرضا

دیشب آخرین شب قدر بود.. و تقدیر من در گرو آن....تمام دعاها و آرزوهایم را گذاشته بود برای این شب.... ناگهان کسی در دلم گفت: به چه می اندیشی تو؟!....شاید این برگه آخر باشد....!!!....

هــادی
هــادی

بگذارید تا می توانم بازی كنم كه فردا با من بازی خواهند كرد بگذارید بچه بمانم...