هــادی
افسوس که من تو را..تو او را و او دیگری رو دوست دارد ...
علیرضا
و نزدیک می شویم .... به شب قدر...شب تقدیر... شبی که باید تقدیر کنی ازکسی که تقدیرت در دست اوست...{ و من همچنان آواره و سرگردان تقدیری هستم که در سال قبل برایم رقم خورد...!!! }
علیرضا
تمام کوچه را بدنبالت دویدم...تا به خود آمدم ...تا تمام کوچه بدنبالت دویده اند!!!
علیرضا
همه را داشتم ...تو آمدی...همه را رها کردم تا تنهایی تو را پر کنم...و ......تو رفتی ....دگر تنها نیستی ...و اینک من ماندم و "تنهایی من "....
هــادی
خسته ام از خويش... از اين تکرار خويش... از گذشته ي تلخ و آينده ي مبهم خويش... تو را در گلويم فرياد مي زنم... نامت را... حضورت را... خيالت را... وجودت را...
علیرضا
پیام فرستاد که: به چه مي خندي تو؟ به مفهوم غم انگيز جدايي؟ به چه چيز؟ به شکست دل من يا به پيروزي خويش؟ به چه مي خندي تو؟ به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟ يا به افسونگري چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟ به چه مي خندي تو؟ به دل ساده من مي خندي که دگر تا به ابد نيز به فکر خود نيست؟ خنده دار است، بخند...!
علیرضا
و باز هم شب شد و هجمه خاطراتت همچون عیاران در کوچه های ذهنم پرسه زنان...
هــادی
هنوز هم باورم نمی شود که نیستی، در جمع ما نیستی، تولدت هم بود ما نمیدانستم چه کار کنم، حالا که دارد میشود یکسال و نیستی باز نمیدانم چه کار کنم باید غصه چی را بخورم این وسط اینکه یکسال ندیدمت یا اینکه دیگر هیچوقت نمی بینمت و "هیچ وقت" دیگر که می آیید به میان همه غصهها میروند کنار و همان هیچوقت خودش می شود یک غصه جدید و طولانی و عمیق که با هیچ کلمهی از بین نمیرود. حالا من هر چقدر هم که استاد باشم در نوشتن نمیتوانم این لحظه های کشدار نبودنت را با واژه بیان کنم، نمیتوانم کلمههایم را پشت سر هم ردیف کنم و بگویم این هفته که دارد می آیید من باید سخت ترین لحظهی زندگیم را بگذارنم و باید صبورترین هم باشم، باید یه لبخندی عمیق به چسبانم گوشهی لبهایم و بگویم خدا خواسته و هیچ کاری هم نمی توانیم بکنم، ولی بگذار بگویم من نمی توانم هیچ وقت اندوه نبودنت را بپذیریم و این را به خودم بفهمانم که چیزی به اسم "پدر" برای همیشه از زندگیم جدا شده است حالا هر چقدر من قوی و محکم باشم.
هــادی
دلم کسی را می خواهد که دوستم داشته باشد ... شانه هایش را برای گریستن و سینه اش را برای نهاندن سرم و چشمانش را برای خالی نمودن غم هایم می خواهم دلم کسی را می خواهد که مرا با هر آنچه هستم دوست بدارد . با تمام خوبی ها و بدیهایم با تمام مهربانی ها و نامهربانی هایم دلم کسی را می خواهد که آفتاب مهر را به قلب خسته ام هدیه دهد کسی چون تو ...!
هــادی
کودک در کنار ساحل مشغول بازی کردن است! با عروسک خود بازی میکند. و ان را چنان عاشقانه دوست دارد که گویی زنده است نگاهش به عروسک دیگر می افتد عروسک خود را بر زمین میگذارد و به سوی ان گام بر میدارد اما ان را بدست نمیاورد - نگاهی به پشت سر می اندازد اما از عروسک خودش نیز خبری نیست امواج ان را به دل دریا برده بود کودک نگاهی به جای خالی ان میکند شانه هایش را بالا می اندازد و به دنبال توپی میدود عروسکی که روزی همه زندگی او بود بخاطر هوس بچگانه ای از دست داد و امواج خاطرات ان را به قعر دریای فراموشی برد و کودک بی خیال به دنبال عروسکی دیگر.... فراموش شد عروسک! به همین سادگی ......