ترانه خاموش
حسد شب بر تن زیبای صبح .. غریو رهایی .. در پشت میله های تنگ زندگی ....
ترانه خاموش
لحظه ها .. در زندگی .. در تراوش اشک کودکان یتیم .. در تجربیات عاطفی .. جان می گیرد ....
ترانه خاموش
بغض .. راه گلویم را بست .. و .. هرگز حکایتم را کسی نشنید ....
ترانه خاموش
نبض زمان می ایستد .. و .. از تو خبری نیست ...
ترانه خاموش
وقتی می خوانم .. صدایم خاکستری است .. مادرم .. گیسوانش را در آوایم .. می گشاید ....
ترانه خاموش
من .. حاصلی از غبار باران ها هستم ....
ترانه خاموش
چشمه های اشکم خشکید .. چون ابرهای بغض آلود در برابر کویر ...
ترانه خاموش
هنگامی که به یادت می افتم .. پر میشوم از گریه ..که به چز تنهایی ام نمی گذارم کسی بفهمد .. آه امشب به چشمانم التماس کردم که دیگر اصلا نگاهت نکنند ....
فردایی دیگر
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد... که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری...
فردایی دیگر
جوان تازه ديپلم گرفته بود ، معلم شد ، معلم پنجم و ششم دبستان ... در نقطه اي دور از شهر ... فرخنده گل افشان نيز آنجا معلم بود ... عاشق شدند ... هر دو جوان ... هردو زيبا ... هر دو هم سن ... چه مي دانستند از آينده ؟ كه جوان يك روز قبله جوانان كشور مي شود ؟ كه جوان ، يك روز ، خسرو آواز مي شود ؟ باري ... جوان ، سنتور ديد ... اسير شد ... نجار شد ... عاشق شد ... سنتور ساخت ... قصه شروع شد ... .
فردایی دیگر
پسر ، شش ساله بود ... پدر داشت با خود زمزمه مي كرد . دعا مي خواند . زيارت مي خواند . اما ، زيبا ... زيبا مي خواند . گوش پسر نسبت به صدا حساس شد ... تحت تاثير آواها قرار گرفت ... گريه كرد ... مادر پرسيد : چرا گريه مي كني ؟ تب داري ؟ پسر گفت : نه ... و بغضش تركيد كه : پدر چه مي خواند ؟ من از خواندن پدر گريه ام گرفت ...
فردایی دیگر
اوایل دوست داشتم همه دوسم داشته باشن..بعدها فهمیدم اگر اینجور باشه من انسان نرمالی نبودم ..همیشه باید کسانی باشن تا از شما خوششون نیاد..این نشونه وجود یه سری تدابیر توی وجود ماست .

13 سال و 3 ماه و 19 روز و 58 دقيقه قبل