❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
حرفهايي هست براي نگفتن و ارزش عميق هر كسي به اندازه ي حرفهاي است كه براي نگفتن دارد و كتاب هاي نيز هست براي ننوشتن ـ و من اكنون رسيده ام به آغاز چنين كتابي...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
نارضايتی ها مانند برامدگی های جاده هستند
انها سرعت تو رو کم می کنند اما تو بعد از آن از جاده نرم لذت می بری
روی برآمدگی ها زياد نمان حرکت کن
وقتی از اينکه چيزی رو می خواستی بدست نياوردی افسرده ای
فقط محکم بشين و شاد باش چون خدا در فکر دادن چيز بهتری به تو می باشد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من دور زدل گشتم و دل دور ز من،چون دل به گلي سپرده ام دور ز من،عشق است که فاصله ندارد هرگز،حتي اگر او چنين بود دور زمن
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خدايا مگذار که ايمان و عشق به خاندان پيامبر، برايم نان و نام آورند... و رحمتی کن که نانم را و حتی نامم را در خطر ايمانم افکنم... دکتر علی شريعتی
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
عاقبت ما کشتی دل را به دریای جنون انداختیم
عاقبت ما عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم
تا رها گردیم از دلواپسی در آنسوی خط زمان
ما در عرش کبریایی خانه ای از جنس ایمان ساختیم
ببين فعلا کار نداری می خوام برم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تنهايي تندبادي ناشنواست،همه شاخه هاي خشكيده درخت زندگاني ما را درهم شكسته اما ريشه هاي زنده اي راكه در دل زنده زمين زنده جان خويش داريم استواري ي بخشد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گم شده راه کودکی اون دل صاف من کجاست؟ دستای پاک و عاشق و ترانه باف من کجاست؟
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
زندگی چون گل سرخي است پر از برگ و پر از عطر و پر از خار يادمان باشد اگر گل چيديم عطر و خار و گل و برگ همه همسايه ديوار به ديوار همند
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در نگاهت همه مهربانی هاست: قاصدی که زندگی را خبر می دهد و در سکوتت همه صداها: فریادی که بودن را تجربه می کند.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
کاش میشد تا کنی باور مرا اشک چشم و آه سوزان مرا کاش میشد در زمان بی کسی حس کنی سردی دستان مرا گفتمت عشقم به تو از جان فزون است گفتمت سوز دلم از جان برون است در جوابم : خنده ایی آلوده و آتش میان دوده و درد دلم افزوده و... اکنون میان حادثه یا خاطره زهری بدل خاری به پای من ، چنین بیهوده بی حاصل نگاهم همچنان مانده به ساحل ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تکيه بر ديوار کردم خاک بر پشتم نشست دوستي با هر که کردم عاقبت قلبم شکست تکيه بر ديوار کردم خاک بر فرقم نشست خاک بر فرقش نشيند آنکه يار از من گرفت
!L@
تو مرا می پایی که مبادا دل خود را به تو تحمیل کنم و من اما گاهی همچنان خیره به تو می نگرم تا شاید حرف احساس دلم را از نگاهم خوانی و به من فرصت پرواز دهی .
دینا
ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است... ببین که در طلبت حال مردمان چون است...