❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دلتنگيهای ادمی را باد ترانه ای می خواند؛ روياهايش را اسمان پرستاره نادیده می گیرد و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند. سکوت سرشار از سخنان ناگفته است؛ اعتراف به عشقهای نهان و شگفتیهای بر زبان نیامده. در این سکوت حقیقت ما نهفته است. حقیقت تو و من...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب بگي : گل من باغچه نو مبارک
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
زندگي را به تمامي زندگي كن ،در دنيا زندگي كن بي آنكه جزيي از آن باشي همچون نيلوفري باش در آب، زندگي در آب وبدون تماس باآب
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
مردم دو گروهند: آنهايي كه نمي توانند بفهمند و آنهايي كه نمي توانند نفهمند
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
کاش می شد سکوت غریبانه ی گنجشک های افسرده را معنا کرد...کاش می شد فریاد مظلومانه نیلوفر های مرداب را شنید... کاش می شد اندیشه و احساسم را به دست پیچکی بسپارم تا به هر کجا که می خواهند سر بکشند.... از تکرار ناقص خاطره ها , از تلاش بیهوده برای رفتن و نرسیدن مثل دو خط موازی خستم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
زندگي .....دیدگاه .......
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تنهايي ام را با تو قسمت مي كنم سهم كمي نيست هرچند كه جز عالم تنهايي من عالمي نيست
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
راز آواز را در لرزش آواي خواننده وتپش دل شنونده بايد جستجو كرد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خدایا انروز که خسته از هجوم ناسازگاریها به خانه تو پناه اوردم تو بی هیچ منتی مونس تنهای هایم شدی انروز که خواب بی خبری_غفلت و فراموشی بیدار شدم اولین کسی که صدایش کردم تو بودی ؛ اری انروز که خسته از هجوم نامهربانیها به مهربانی تو دل بستم و تو یگانه امید خانه ی دلم شد ی.(پس خدایا تا ابد تنها سایبان خانه ام باش که من بی تو هیچم ).
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
کاش می شد خدا را به گنجايی آسمان دوست داشت آنگاه به راستی زمين جايگاه عشق به آدمی بود
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
يك آدم برفي بودم! سفيد، سفيد اما سرد، سرد! با يك قلب بزرگ، اما يخي! با يك لبخند سياه زغالي! با چشم هاي سياه درشت دكمه اي! كاش يك آدم برفي بودم آن وقت حداقل ميدانستم اين تقصير خودم بود كه آب شدم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هرجا که گلی خندد؛ با دوست بخنديد/ هر گه که بهار ايد با عشق بجوشيد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
انگاه که غرور کسي را له مي کني ، انگاه که کاخ ارزوهاي کسي را ويران مي کني ، انگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني ، انگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، انگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي ، انگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديد ه مي گيري , مي خواهم بدانم ، دستانت را بسوي کدام اسمان دراز مي کني تا بري خوشبختي خودت دعا کني ؟؟؟
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در آسمان دو چيز افسونم مي کند آبي بي کران و خدا.... آن را مي بينم و مي دانم که نيست ،او را نمي بينم و مي دانم که هست
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
رؤيا براي چيست ؟ آرزو را خدا براي چه آفريد؟ مي دانم، كه امروز اشتياقم براي ديدنت راهي جز بيهودگي نمي پيمايد، اينگونه است كه خدا آرزو را آفريد ، تا به اميد ديدن آنكه هرگز نديده اي ، گل اشتياق را ببويي!