soosi
در حسرت دیدار تو ام گفتم تا بدانی / از من تا تو صد سال راه است و جدایی / حال شب است و غم و تنهایی / افسوس که نیست برایمان هیچ راه وصالی!
soosi
گرچه راه قیامت پر خطر است، اما جدایی از دوستان قیامتی دگر است...
soosi
تو را دوست داشتم ولی افسوس که در دادگاه زمانه مرا محکوم به جدایی کردی...!
soosi
فریاد زدم بدونی بیزارم از جدایی ، دلم برات تنگ شده! عزیز دل کجایی ؟
soosi
دوستی من و تو دوستی شاخه و برگ است و جدایی برگ از شاخه، مرگ است!
soosi
از باد پرسیدم پایان کار عشق چیست؟ سری تکان داد و گفت: نفرین بر این جدایی...
soosi
معلمم گفت الف، گفتم او، گفت ب، گفتم با او، گفت پ، گفتم پیش او، گفت ج، خواستم بگویم جدایی ، گفت نگو!!!
soosi
آنکه بین من و تو شام جدایی آورد، می کنم نفرینش! یا الهی، بکنش چون من زار، پیش معشوقش خار، هر دو چشمانش تار، تا بداند چه به من می گذرد، از غم دوری آن چشم عزیز!
soosi
به چشم خسته ی من آسمون سنگ شده / لعنت به این جدایی! دلم برات تنگ شده...
soosi
کاش به جای جدایی مردن بود!!! چون مردن یک لحظه است و جدایی ذره ذره مردن...
soosi
یک لحظه بيبن با من چه کردی! همه احساسمو بازیچه کردی! جدایی را تو کردی من نکردم! زدی تیر به قلبم، رد نکردی...
soosi
کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم! اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم... کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود. کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند. کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم. کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود. کاش قلبها در چهره بود. اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد...!
soosi
با خود آرام زمزمه می کردم: دلم تنگ است... رهگذری پرسید: دلتنگی برای چیست؟ در پاسخ گفتم: شاید دلم برای آفتاب، طلوع دل انگیزش تنگ است و شاید هم برای لبخندی کوچک… دلم برای یار دیرینه ام باران تنگ است، برای قطره ای محبت و شاید هم ذره ای نفرت تنگ است. دنیا را خواهم گشت، شاید راست گویی پیدا شود… آری دلم برای صداقت تنگ است اما دریغ که صداقت خیالی بیش نیست! دلتنگ گریه کردن هستم... سالهاست که گریه نکرده ام. به یاد می آرم زمانی راکه آنقدر اشک ریختم تا چشمه ی چشمانم خشک شد! حال از فرط ناراحتی می خندم و خنده ام چه غم آلود است… چه زهرآگین است!!! رهگذر در همان حال پرسید : پس دلتنگ چه نیستی؟! گفتم: دلم پر از تنهاییست...! لبخندی زد و از گوشه ی چشمش اشکی آویخت و آرام رفت... آری او رفت اما تمام دلتنگیهایم را نیز با خود برد و تنها یادگارش همان لبخندی بود که سالها در انتظارش بودم...
soosi
نیستش! نمیدونم کجاست! چه میکنه! ولی میدونم که ندارمش! هیچ وقت نخواستم که تورو با چشمات به یاد بیارم... هه نمیخواستم که تورو تو گم ترین آرزوهام ببینم، نمیخواستم که بی تو به دیوارا بگم هنوزم دوست دارم.... آخه تو هول و ولای پریشونی و تورو نداشتن، که گیر و داره!!! ای بابا... دل تو هیچ! حال اون خوش! ای بی مروت!!! دیگه دلی میمونه که جور دل کبوتر بتپه... که با شما از جون زندگیش بگه...!!! بگه که هنوز زندست... اگه صدا صدای منه، نفس اگه نفس تو، بذار که اون خوش غیرتاش بدونن! که دل، دل بابایی! دیگه دل نیست!!! دیگه دل نمیشه! نه دیگه این واسه ما دل نمیشه...!!!