سید کمال
من از دلواپسی های غریب زندگی دلواپسی دارم و کس باور نمی دارد که من تنهاترین تنهای این تنهاترین شهرم تنم بوی علفهای غروب جمعه را دارد دلم می خواهد از تنهاترین شهر خدا یک قصه بنویسم و یا یک تابلوی ساده..... که قسمت را در آن آبی کنم حرف دلم را سبز و این نقاشی دنیای تنهایی بماند یادگارخستگی هایم و می دانم که هر چشمی نخواهد دید شهر رنگی من را
سید کمال
خودم را برایت آتش میزنم تا چشم حسودانت کور شود.... من اسفندی هستم!
آزاده ایــرانی
سلام سلام سلاممممممم صبح همگی بخیررررررر و شادییییییییی
سید کمال
من هرچقدر بگم دوستت دارم تا توی آغوشم اين رو حس نکني فايده اي نداره........... !!!
سید کمال
دلتنگـ ـی ِ من تمام نمی شود ! همین که فکر کنم مـ ـن و تـُ ـ ــــــــــــــــــــــو دو نفریم دلتنگ تَر می شوم برای تــُ ـ ـو ! . . .
سید کمال
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد، نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد، راهی نروم که بیراه باشد، خطی ننویسم که آزار دهد کسی را، یادم باشد که روز و روزگار خوش است، تنها دل ماست که دل نیست...
سید کمال
آن كس كه مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود كه به شوق من آمده باشد، رهگذري بود روي برگهاي خشك پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان آوازي بود كه من گمان ميكردم ميگويد: دوستت دارم
سید کمال
تنهای تنها نیز شوم . . . بیکس و رسوا نیز شوم . . . باز هم آرامم . . . خدا را دارم . . .
سید کمال
گاهی گمان نمی کنی و می شود! گاهی نمی شود که نمی شود! گاهی هزار دوره دعا ، بی اجابت است! گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود ! گاهی گدای گدایی و بخت نیست ! گاهی تمام شهر گدای تو می شود !
سید کمال
ز ماجرای دل آتشین خود چون شمع
بسی حکایت ناگفته بر زبان دارم
ز دور عشق که چون ابر نوبهار گذشت
به یادگار، همین چشم خونفشان دارم
سید کمال
برام هیچ حسی شبیه تو نیست تــــو پایان هر جستجوی منی تماشای تو عین آرامشــــه تو زیباتــــــرین آرزوی منی منو از این عذاب رها نمیکنی کنارمی به مــن نگاه نمیکنی تموم قلـــب تو به من نمیرسه همین که فکرمی برای من بسه
سید کمال
ای که تو با چشمهای نازت ، دیوانه کردی قلبم را ،نگاهی هم به قلب من بینداز ای که تو با ناز نگاهت ، دیوانه کردی چشمانم را ،حس کن هوای نفسهایم را ...
سید کمال
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن