آقـا اَمـیـن
یه جسم بیست و یک ساله، یه تفکر هفت - هشت ساله، یه روح هفتاد ساله... این منم!! باورکنید
آقـا اَمـیـن
قصه ی اصحاب کهف یک شوخیست اینجا یک روز که بخوابی همه تو را از یاد می برند
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
بعضی وقت ها چیزی می نویسی فقط برای یک نفر،
اما دلـــــــــــت میگیرد وقتی یادت می افتد که هرکســـــــــــی ممکن است
بخواند جـــــــــــــــــز آن یـــــــــــــــک نــــــــــــــــــــفر..
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
قلب مرا میان غمت جا گذاشتی تا در حریم غربت من پا گذاشتی رفتی و در سكوت تماشا نموده ام تنهایی **ِ مرا تو چه تنها گذاشتی رفتی و سهم عشق برای دل تو بود سهمی برای این دلم آیا گذاشتی ؟ یك بغض كال، یك سبد از درد بی كسی سهم من غریب كه اینجا گذاشتی گفتی بهار می رسد اما دروغ بود در قلب من غمی چو اهورا گذاشتی مجنون دیگری شدی و دشت پیش روت من را میان غصه چو لیلا گذاشتی گفتی كه از بهشت نصیبی نبرده ای آن را تمام گردن حوا گذاشتی یك قطره اشك سهم من از روزگار شد در لحظه ای كه پای به دنیا گذاشتی
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دلم را سپردم به بنگاه دنیا و هی آگهی دادم اینجا و آنجا و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت و هی این و آن سرسری آمد و رفت ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد دلم قفل بود کسی قفل قلب مرا وا نکرد یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است یکی گفت: چه دیوارهایش سیاه است یکی گفت: چرا نور اینجا کم است و آن دیگری گفت: و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری ومن تازه آن وقت گفتم: خدایا تو قلب مرا می خری؟ و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست و در را به روی همه پشت خود بست و من روی آن در نوشتم: ببخشید، دیگر برای شما جا نداریم از این پس به جز او کسی را نداریم...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
با ساعت دلم وقت دقیق آمدن توست! من ایستاده ام: مانند تک درخت سر کوچه با شاخه هایی از آغوش با برگ های از بوسه با ساعت غرورم اما ! من ایستاده ام: با شاخه هایی از تابستان با برگ هایی از پاییز هنگام شعله ور شدن من! هنگام شعله ور شدن توست! ها . . . چشم ها را می بندم ها . . . گوش ها را می گیرم با ساعت مشامم اینک: وقت عبور عطر تن توست
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در آغوشـم کـ ِ مۓ گیــرۓ آنقــَــَدر آرام مۓ شوم کـ ِ فـَـراموش مۓ کنم بـایـ ـد نفس بکشم ...