سید کمال
عزیزم دلتنگیت را چگونه بیان کنم که قلبم فراتر از واژه های زمین برایت تنگ است
سید کمال
لیوان چای روی میز در انتظار یک جرعه است نه تو می آیی نه او گرم می ماند چه گناهی دارد سماوری که داغ دیده است ؟
سید کمال
دیروز دلم دوباره یک مهمان داشت / افسوس که مهمانی او پایان داشت / صد حرف نگفته در دلم بود هنوز / ای کاش زمانه دور برگردان داشت
سید کمال
می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست
سید کمال
فاصله خط عابر پیاده ندارد ، دست مرا بگیر و از آن رد کن ، قرار دیدار ما هر نیمه شب ، خیالت که نمی گذارد بخوابم . . . !
سید کمال
وقتی پایت خواب می رود نمی توانی درست راه بروی لنگ می زنی! وقتی قلبت خواب می رود نمی توانی درست فکر کنی. عاشق می شوی !
سید کمال
آتش گرفتن ای غم و افروختم بس است یک دم رها نمی کنی ام سوختم بس است سنگین شدم ز درد و چو سنگی به در خویش خون را چو لعل در جگر اندوختم بس است . . .
سید کمال
بسترم صدف خالی یک تنهایی است و تو چون مروارید گردن آویز کَسان دگری . . .
سید کمال
از وقتی که تــو رفتی ، آینده هیچ وقت نیامد که هیچ گذشته هم هیچ وقت نگذشت . . .
سید کمال
سنگ هایـی کـــه من از یادِ تو بر دل میــــزدم خانه ای میشد اگر خانه بنا میکردم . . .
سید کمال
سوت میکشد در هوا ، کابل تلفنی که میتوانست زیباترین عبارات جهان را از عاشقی به عاشقی برساند . . . !
خــــاله سمانـــــه
هیچ وقت رازت رو به کسی نگو وقتی خودت نمی تونی حفظش کنی چطور انتظار داری کسی دیگه برات راز نگهدار باشه