آقـا اَمـیـن
برای عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب!!!!!!
آقـا اَمـیـن
روی دروازه قلبم نوشتم: ورود ممنوع! دل پریشان آمد. گفتم بخوانش. خواند و باز گشت. امید مضطرب آمد. گفتم بخوانش. خواند و بازگشت. آرزو با دلهره آمد. گفتم بخوانش. خواند و بازگشت. عشق خنده کنان آمد. گفتم خواندیش. گفت:من سواد ندارم
آقـا اَمـیـن
با این دل غم دیده کسی یار نشد.....کس با دل من همدم و غمخوار نشد دل را به دل هر که سپردم، پس داد....کس با دل خسته ام وفادار نشد
آقـا اَمـیـن
اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم و یا از روی خودخواهی فقط خود راپسندیدم اگر از دست من در خلوت خود گریه ای کردی اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردی اگر زخمی چشیدی گاه گاهی از زبان من اگر رنجیده خاطر گشته ای تو از بیان من مرا ببخش
آقـا اَمـیـن
اگر شاعر بودم... چنان شعری برایت مینوشتم که با کلماتش خودت را دار میزدی
آقـا اَمـیـن
او گفت:" بیایید تا نزدیک لبه " آنها گفتند:"ما میترسیم " او گفت:" بیایید تا نزدیک لبه " آنها آمدند او آنها را هل داد ... و آنها پرواز کردند
آقـا اَمـیـن
زندگي يعني بازي سه ، دو ، يک ? سوت داور بازي شروع شد!!! دويدي ، دست و پا زدي ، غرق شدي ، دل شکستي ، عاشق شدي ، بي رحم شدي ، مهربان شدي بچه بودي ، بزرگ شدي ، پير شدي سوت داورـــــــــــــــــــــــــــــــــــ بازي تمام شد زندگي را باختي
Herose
خسته ام زین تکلفات مردانه خسته ام از این آگاهی کاش می شد که باز هم میخواندیم مثل کودکی هامان در بازی شمع گل پروانه تاب تاب عباسی
Herose
من....... تو....... ما....... ... تمام شد...... حالا........ تو...... او....... شما..... من هم به سلامت.....
Herose
تمام وسوسه های زمین در خیالم پرسه میزند
نکند باز فراموش کنی منتظرم
نکند در پیچ و خم کوچه ها از یاد ببری که تمام هستی ام شده ای
که اگر فراموش کنی،که اگر خدای ناکرده آغوش به روی کس دیگر بگشایی
تمام زمین را با یادت و با وسوسه آغوش همیشه گرمت،خواهم پیمود
آرمان
گرگ ها خوب بدانند، در این ایل غریب ..گر پدر, مرد،.... تفنگ پدری هست هنوز گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند..، توی گهواره چوبی ,پسری هست هنوز آب اگر نیست نترسید،.... که در قافله مان ,دل دریایی و چشمان تری هست هنوز...