˙·٠•●♥✽ήαzαήίή✽♥●•٠·˙
پیرمرد، صدای زنگ را که شنید به سمت آیفون رفت و گوشی را برداشت؛ « بله؟» صدای ناراحت مرد جوانی را شنید که: «آقا جلوی بچه تون رو بگیرید! یه تفنگ آب پاش دستش گرفته، از توی بالکن داره به مردم آب میپاشه!» نگاهی به بالکن انداخت و جواب داد: «شرمنده ام آقا! ببخشید! چشم! همین الان...» و در حالی که گوشی در دستش بود، با صدای بلند گفت: «بچه! تو داری اونجا چه غلطی میکنی؟! بیا تو ببینم!» گوشی را گذاشت. همانجا نشست، خنده اش را که حبس کرده بود، رها کرد و یک دل سیر خندید. بعد چهار دست و پا به سمت صندلی راحتی اش رفت، تفنگ آبپاش را برداشت
در دوره


جزئیات گروه
6 



عاااااااااااااااااااااااااااااااالي بود مرسي
15 سال و 3 ماه و 24 روز و 4 ساعت و 20 دقيقه قبلبعضی مواقع واقعیت ها را باید گفت
15 سال و 3 ماه و 24 روز و 4 ساعت و 16 دقيقه قبل