سید کمال
داســـتـان مـَـن و تــو از آنــجـا شـــروع شـد کــﮧ : پـشـت شـیشــﮧ ے بـے جـان مـانیـتـور بـــﮧ هــم جــان دادیــم ... ! با دکــمــه هــای سـَـرد کـیـبـرد ، دســت هـاے هــم را گـرفـتیـمو گــرمایـش را حـِـس کــردیـم ...! بـا صــورتـکـهـا ، هــمـدیگـر را بـوســیـدیـم و طــمـع لــَـبـهــایـمـان را چـشـیـدیم ...! آهــنـگـے را هــم زمــان باهــم گــوش کــردیـم و اشــک ریـخـتیـم.
سید کمال
داشتن ات.... مثــلِ نم نمِ باران ، جاده ی شمال ، مثلِ مستیِ بعــد از اولین پیک هایِ شــراب مثلِ خوابِ بعـــدازظهر ... مثل بوسه هایِ تند تند و یواشکی... مثلِ آهنگ های قدیمی ... مثلِ دیالوگ های فیلمِ شب یلدا ... و مثلِ برگشتن آدمی که سالها منتظرش بودی... آی می چسبــد... آی می چسبد...
سید کمال
از تـو چـهـ پنهــانـ گــاهۓ برایـم آنقـدر خواستنـۓ مۓ شوۓ کـ شـروع مۓ کنم بـ شمــارش تکـ تکـ ثانیـهـ براۓ یکـ بار دیگـر رسیـدن بـ بوۓ تنتــ ...
سید کمال
چی دلنشین تر از اینکه ، . . . مدام و بی بهانه صدایت کنم ، با علامت ِ سوال ...؟ و تو ، . . . سر ِ حوصله جواب بدهی ، . . . جـــــــــــون ِدلــــم !!؟
سید کمال
چشم هایت حرف می زنند و لب هایت پلک کدام را ببینم؟ کدام را ببوسم؟
سید کمال
ایـن شــعرهـــا بـــرونــد بــه جــهنّم مــن فقــط دیــوانـه ی آن لحــظه ام کـه قــــلبت زیــــر ِ ســـرم دسـت و پـــا بزند
سید کمال
نبــودی.. با سیــــگار تنــهایی پر می کـردم!! گذشت.. امــــروز دیگر قـرار بود کـه بیـایــی.. امـا کـلاغــی از سوی تـو آتـشـی برایـم آورد، گفت: روشن کن! بکش! که او دیگر نمی آید..
سید کمال
من لبخند میزنم به هر چه تو به آن اخـــم می کنی! یعنی خسته نمی شوم در دوست داشتن ات وگفتنش ... ... کم نمی آورم....!! من کم نمی آورم ... حالا تو هي بگو "سرتق
سید کمال
کیستی که من این گونه به اعتماد نام خود را با تو می گویم، کلید خانه ام را در دستت می گذارم، نان شادیهایم را با تو قسمت می کنم، به کنارت می نشینم و بر زانوی تو این چنین آرام به خواب می روم؟ کیستی که من این گونه به جد در دیار رویاهای خویش با تو درنگ می کنم؟
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
بودن با کسی که دوستش نداری؛ و نبودن با کسی که دوستش داری؛ هـــمــه اش رنــــــج اســـت؛
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
کلمات قدرت آزار دادن شما را ندارند مگر آنکه گوینده کلمات برایتان " بسیار عزیز " باشد .