بابک...
لــــــــحظه های ســــکوتم؛ پـــــر هیاهــــــــــو ترین دقــــایق زندگیم هستند مــــــملو از آنــــــچـــه مــــی خواهم بـــــــــــــــگویم و نــــــــــــمی گـــــویم
بابک...
هنر عاشقی من این بود که بی تو با تو بودم !!
بابک...
نسلی هستیم
که از پشت قاب های شیشه ای مانیتور
یکدیگر را در آغوش کشیدیم و بوسیدیم ...
بابک...
زبان هیــــچ استخوانی نــدارد امـــا آنقدر قــــوی هست که بتــواند قلبی را بـــشکند پس مراقب حـــرفهایتان بـــاشید!
وحید (آقای خاص)
مثل کشیدن کبریت در باد دیدنت دشوار است من که به معجزه ی عشق ایمان دارم می کشم آخرین دانه ی کبریتم را در باد هر چه بــــــادا بــــــــــاد!
شمعدونی ی خیس
من با تو خوشم تو خوشی با دل من........از دست من و تو غصه ها خسته میشن..........
وحید (آقای خاص)
ما به دنیــــا آمدیم .... امــــــا .... دنیا به ما نیــــــامد ... !!!
بابک...
مشکلات از جایی شروع شد که به هر کی گفتیم نوکرتیم فکر کرد واقعاً اربابه !
بابک...
چه حیف شد دلم ....! دیر فهمیدم "برای عاشقی چرب زبانی کا[!]ت....!!!
بابک...
خوشا به حالت ای روستایی ، چه شاد و خرم، چه باصفایی، در شهر ما نیست جز دود و ماشین، دلم گرفته از آن و از این، در شهر ما نیست جز داد و فریاد، خوشا به حالت که هستی آزاد، ای کاش من هم پرنده بودم، با شادمانی پر میگشودم، می رفتم از شهر به روستایی، آنجا که دارد آب وهوایی
بابک...
ای دبستانی ترین احساس منخاطرات کودکی زیباترند یادگاران کهن مانا ترند درسهای سال اول ساده بود آب را بابا به سارا داده بود درس پند آموز روباه وکلاغ روبه مکارو دزد دشت وباغ روز مهمانی کوکب خانم است سفره پر از بوی نان گندم است کاکلی گنجشککی با هوش بود فیل نادانی برایش موش بودبا وجود سوز وسرمای شدید ریز علی پیراهن از تن میدریدتا درون نیمکت جا میشدیم ما پرازتصمیم کبری میشدیمپاک کن هایی زپاکی داشتیم یک تراش سرخ لاکی داشتیم کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت دوشمان از حلقه هایش درد داشت گرمی دستان ما از آه بود برگ دفترها به رنگ کاه بود مانده در گوشم صدایی چون تگرگ خش خش جاروی با پا روی برگ همکلاسیهای من یادم کنید بازهم در کوچه فریادم کنید همکلاسیهای درد و رنج و کار بچههای جامههای وصلهدار بچههای دکه خوراک سرد کودکان کوچه اما مرد مرد کاش هرگز زنگ تفریحی نبود جمع بودن بود و تفریقی نبود کاش میشد باز کوچک میشدیم لا اقل یک روز کودک میشدیم یاد آن آموزگار ساده پوش یاد آن گچها که بودش روی دوش ای معلم یاد و هم نامت بخیر یاد درس آب و بابایت بخیر ای دبستانیترین احساس من بازگرد این مشقها را خط بزن...
بابک...
یادش بخیر آدم وقتی به این عکس ها نگاه میکنه هم یه لبخند رو لباش میاد هم یه غصه تو چشماش روزهای زیبایی برای بچه های دهه 60 ایران...