دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

سلام به همه شما عزیزان.
این‌گروه‌همانطورکه‌از‌نامش‌
پیداست‌متعلق‌است‌به‌بچه‌های‌ قدیم‌ایران‌توییت‌که‌اینجادوباره‌
دور‌هم‌جمع‌شدند.ولی‌خیلی‌
دوست‌داریم‌دوستان‌دنبالری‌هم‌
به‌جمعمان‌بپیوندند‌تا‌دوستان‌
جدید‌پیدا‌کنیم.
درب‌این‌خانه‌مجازی‌ما
همیشه‌باز‌است.خوش‌آمدید!
نحوۀ ارسال مطلب از طریق sms به گروه بروبکس توییت :
1-ابتداصفحهsmsخودرابازکنید.
2- سپس قبل از نوشته مورد نظرتون داخل کروشه عدد شناسه گروه که عدد 480 می باشد را وارد کنید. بصورت [480]
3- سپس sms را به شماره 30007650004444 ارسال کنید
----------

جزئیات گروه

شناسه 480
وضعیت فعال
- گروه عادی
- دارای مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع گوناگون
ارسال 38597 پست
عضو 781 کاربر
طرفدار 72 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 15
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 19
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 2

کاربران گروه

(776 کاربر)

مدیران گروه

(6 مدیر)

برچسب‌های کاربری

بروبکس توییت
شناسه‌: 480 · گوناگون
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
alireza
alireza

زن وشوهر يك ساعته یک خانم خوشگل و يك آقاهه كه سوار قطاري به مقصدي خيلي دور شده بودند، بعد از حركت قطار متوجه شدند كه در اين كوپه درجه يك كه تختخواب دار هم ميباشد ، با هم تنها هستند و هيچ مسافر ديگري وارد كوپه نخواهد شد. ... ساعتها سفر در سكوت محض گذشت و مرد مشغول مطالعه و زن مشغول بافتني بافتن بود. شب كه وقت خواب رسيد خانم تخت طبقه بالا و آقاهه تخت طبقه پايين را اشغال كردند. اما مدتي نگذشته بود كه خانم از طبقه بالا، دولا شد و آقاهه را صدا زد و گفت: ببخشيد! ميشه يه لطفي در حق من بفرماييد؟ - خواهش ميكنم! - من خيلي سردمه. ميشه از مهماندار قطار براي من يك پتوي اضافي بگيريد؟ مرد جواب داد :- من يه پيشنهاد بهتر دارم! زن :- چه پيشنهادي؟ مرد:- فقط براي همين امشب، تصور كنيم كه زن و شوهر هستيم. زن ريزخندي كرد و با شيطنت گفت: - چه اشكال داره ، موافقم! - قبول؟ - قبول! مرد گفت ، خب ، حالا مثل بچه آدم خودت پاشو ، برو از مهموندار پتو بگير. يه ليوان چائي هم براي من بيار

✔ عـلـ[بابا]ــی
قاصدک4.jpg ✔ عـلـ[بابا]ــی

دیدن ماهت ای دوست، عجب سعادتی شد / وز تــو به خود نوشتن، بــر دلـــم عادتی شد / کعبـــه ی زلـــف تــو را، حجّ و طــــواف کـردم / قبـــول درگهش باد! چه خوش عبـادتی شد / ... ! [حامد مرادی (وامق)]

زهره
زهره

با خودم فکر میکنم....این همه دانشمند توی آزمایشگاه بیکار نشستن.....چرا نمی خوان یه داروی...مسکنی واسه " وجدان درد" کشف کنن؟!؟

این ارسال را بازنشر کرده است.
زهره
زهره

یادمه وقتی بچه بودم همیشه دوست داشتم یه دفتر خاطرات داشته باشم دفتری که هر چی به ذهنم میادو برام اتفاق میافته .بنویسم..هر سال با شوق میرفتم یه دفتر خاطرات خوشگل میخریدم و ورقهای اونو سیاه میکردم.آخر سال که میشد دفترها رو پاره میکردم!چند سال طول کشید به خودم بقبولنم که من اهل خاطر ه نویسی نیستم راستش دلم میخواست خاطراتم توی ذهنم نگه دارم تا روی دفتر ...راستش این همه آسمون ریسمون بافتم بگم که کاش به جای این کارا از همون بچگی یاد میگرفتم بهترین راه درست زندگی کردن شناخت شخصیت خودمه! اینجوری لااقل وقت کمتری از عمرمو صرف تجربیات غلط زندگی می کردم ...البته تجربه خوبه ولی تجربه بعضی چیزها فرصتهای خوب زندگی رو ازمون میگره.....و دیر شد بفهمم ما فقط فقط فقط...یک بار فرصت زندگی کردن داریم!

حُـجَّتـــ
376925_250413688410328_2089529441_n.jpg حُـجَّتـــ

شیطان گفت : آدم پیدا کنید من سجده می کنم.

زهره
زهره

تلفن زنگ میزنه..! بله ...بفرمائید.....یکی از پشت تلفن میگه: شناختی منو؟!بایدم نشناسی ....نه زنگ میزنی نه اس میزنی....حسابی بی معرفت شدی...میخندم یادم میاد کی هستی....اولش کلی میخندیم ....مثل همون روزا صدات برام شادی میاره.گوش تلفن رو محکمتر به گوشم می چسبونم انگار اینجوری فاصله ها رو کم می کنم!......انگار دلتنگیام کم میشه!....هنوز هم وجودت برام تداعی روزای خوبه...تمام اون خاطرات خنده داری که با هم ساختیم از همون روز اول ثبت نام !....بازم از خاطراتمون میگیم.اینکه یه روز وقتی از امتحانهای آخر سال خونه می اومدیم باهم قرار گذاشتیم هر کدوم یه آب نبات توی دهنمون نگه داریم مال هر کی دیر تر تموم شد اون برنده میشه....یادمه اصلا طول مسیر مدرسه تا خونه اصلا باهم حرف نزدیم که آب نباته دیر تر آب بشه!!!.......روال عادی حرفامو که با آخر میرسه بازم همون حرفای همیشگی تکرا میشه اینکه چقدر بی معرفت شدم و بی معرفت شدی!....ولی هم من هم تو خوب میدونیم اونقدر غرق زندگی شدیم که دیگه هیچ فرصتی برای کم کردن این فاصله ها نداریم.فاصله ای که حتی به اندازه چند خیابان و کوچه آن طرفتر

نگین غروب ( جنگجوی خسته)
نگین غروب ( جنگجوی خسته)
توسط موبایل در بروبکس توییت

آهای ایهاالناس؛یکی نیست یجا واسه ما راه درآمدایجادکنه...؟

الهــــ ه
الهــــ ه

[!] اگه یکیو ایگنور کنی و حذف دنبال کردن هم بزنی بازم میتونه واست دیدگاه بذاره؟ چرا من این کارارو کردم بازم میتونه بضی وقتا دیدگاه بذاره واسم ؟ نمیخوااااااااام

زهره
زهره

خداوندا دلی دریا به من ده .......در او عشقی نهنگ آسا به من ده ......حریفان را بس آمد قطره ای چند..... بگردان آن جام و دریا به من ده

این ارسال را بازنشر کرده است.
نیلوبانو ^_^
نیلوبانو ^_^
توسط موبایل در بروبکس توییت

بالاست...دلش اما هميشه ميزند براي ما...

✔ عـلـ[بابا]ــی
پابرهنه.jpg ✔ عـلـ[بابا]ــی

دلم تنگ شده ... مثل کفشهاي کودکيم ،مثل اين شعر ... که ديگر اندازه ات نمي شود ... دير آمدي ،دير ... پاهاي خسته ام سالهاست ... تنها و برهنه مي روند ... !

این ارسال را بازنشر کرده است.
✔ عـلـ[بابا]ــی
✔ عـلـ[بابا]ــی

میهمانان نشست امروز ... سه شنبه 3 مرداد ماه [عصر شعر و ترانه] ... !

نگین غروب ( جنگجوی خسته)
نگین غروب ( جنگجوی خسته)

یکی دست من و یجا بندکنه من کار میخوام

✔ عـلـ[بابا]ــی
گل116.jpg ✔ عـلـ[بابا]ــی

@mahdieh عزیز ... با آرزوی بهترین‌ها برای شما ... تولـــــــــــــــدتان مبارکـــــــــــــــ !