فردایی دیگر
پس قابیل صخره بر سر هابیل کوبید ، که خدا کلمه ی من است و کلمه ی تو خدا نیست ! و این چنین شد که ما با کلمه به جنگ خدای یک دیگر رفتیم و هم دیگر را کشتیم ! هم گونی ِ کلمات محال است !
فردایی دیگر
هرچه گویم عشق را شرح و بیان //چون به عشق آیم خجل باشم از آن //گرچه تفسیر زبان روشنگرست //لیك عشق بیزبان روشنترست
فردایی دیگر
مرگ با دشنه دوست ؟ دوستان این درد است.....
فردایی دیگر
هوشنگ ابتهاج شاعر ..ازاده و ازادی ______کمتر شاعری از ازاده گی و ازادی به این زیبایی و جسارت شعر میگه ..
فردایی دیگر
هر کجا مشتی گره شد مشت من// زخمی هر تازیانه پشت من// هر کجا فریاد آزادی منم //من در این فریادها دم می زنم . . . - ه.الف سایه- (مثنوی بانگ نی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
چه دست و پایی می زنند آدمها ... برای پنهان کردن آنچه دیدنش ... نیازی به چشم ندارد ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
کی دل ایمن بود از چشم تو و زلف سیاه ... شب بدین تیرگی و دزد بدان چالاکی ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
اسمت را موج میبرد ... خودت را کشتی ... موهایت را باد ... و یادت را دفتر گمشده ام // اسمم را سنگی نگه میدارد ... خودم را گوری ... ویادم را ... (بگذریم ،مهم نیست) ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ای دست برده در دل و دینم چه می کنی ؟ / جانم بسوختی و هنوزت کم است این ؟ / آه از غمت که زخمه ی بی راه می زنی / ای چنگی زمانه چه زیر و بم است این ؟ / یک دم نگاه کن که چه بر باد می دهی / چندین هزار امید بنی آدم است این / ... ! (سایه)
✔ عـلـ[بابا]ــی
بین من و تو چهل زندان بود ... حیاط به حیاط زندان ... با پرچم صلحی در دست آمدم ... تو نبودی ... ! "شمس لنگرودی"
✔ عـلـ[بابا]ــی
گرچه می گویند این دنیا به غیر از خواب نیست ... ای اجل ،مهمان نوازی کن که دیگر تاب نیست ... در نمازت شعر می خوانی و می رقصی٬دریغ ... جای این دیوانگی ها گوشه محراب نیست ... گردبادی مثل تو یک عمر سرگردان چیست؟ ... گوهری مانند مرگ آنقدر هم نایاب نیست ... ! (فاضل نظری)
✔ عـلـ[بابا]ــی
نفست چون باران ... دل من تشنه ی باریدن ابر ... دل بی چتر مرا مهمان کن ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
گویی به چه شانه کردهای زلف؟ ... یا خود به چه آب شستهای روی؟ ... کز روی، به لاله میدهی رنگ ... وز زلف، به مشک میدهی بوی ... ! (سعدی)
نگین غروب ( جنگجوی خسته)
هر پنج دقیقه در دنبالر با اندروید:شما یک پیام خصوصی دارید!وباز همان قدیمی!و دنبالر به ما خواهد خندید؛من میدانم...
پس نه تو به خدای من اعتماد کن
14 سال و 3 ماه و 7 روز و 21 ساعت و 4 دقيقه قبلنه من به خدای تو ....
ما تلخ میمیریم و خدا بر جنازه ی ما اشک می ریزد ،
با کلاغی در بک گراندش . . .
از : حسین پناهی