ترانه خاموش
با تمـام مـــــــــــــداد رنگـی هـای دنـیا بـه هـر زبـــــــانی که بـدانی یـا نـدانی ! خــــالی از هـرتشبیه و استعـاره و ایهـام … تنهـــــــــــــــــــــا یکــ جملـه برایـت خـواهـم نوشت : دوستـــــــــت دارمــ خاص ترین مخـاطــــــــب خـاص دنیـا !
ترانه خاموش
دهانت را میبویند مبادا که گفته باشی دوستت میدارم. دلت را میبویند! روزگارِ غریبیست، نازنین و عشق را کنارِ تیرکِ راهبند تازیانه میزنند عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد! احمد شاملو
ترانه خاموش
کسانی هستند که از خودمان می رنجانیم؛ مثل ساعت هایی که صبح، دلسوزانه زنگ می زنند؛ و در میانِ خواب و بیداری، بر سرشان می کوبیم؛ بعد می فهمیم که خیلی دیر شده ...!
ترانه خاموش
هر زیبایی عزیز نیست؛ هر چه عزیز است، زیباست ...
ترانه خاموش
می ترسم با دستان خودم تو را شعری کنم که قرن ها ورد زبان مردم شهر شوی ...!
ترانه خاموش
چه حرف بی ربطی است که مرد گریه نمی کند؛ گاهی آنقدر بغض داری که فقط باید مرد باشی تا بتوانی گریه کنی....
ترانه خاموش
جفت كفشي خريده ام... براي از سر گرفتن آغازي دوباره... و دگر از غم نخواهم نوشت... خدا آن سوي جــــــــــــــاده...؛ خورشيد بــــه دستــــــــ.... منتظر من استــــــــــــ...
ترانه خاموش
وقتــــی کســـی رو دوستـــــــــ داری، آزادش بذار... بـذار خـودش "تـــو" رو انـتـخــــــــــاب کنــــــــــــــه...
ترانه خاموش
گاهی دوسـت دارم بــدون پـــُـک زدن فقط بنـشیــنم و نگـاه کنم کـه سـیــــگـارم چگـونه میسـوزد شــایـــد آخـر فهمیدم چه لـذتــی میبـری از تمــــــــــاشــ ـــ ـــــای سـوخـتـن مـــــــــــن ...
ترانه خاموش
چندین بادبادک پرواز نکرده شبیه پرنده گانی که درقفس ماندن دلتنگشان کرده است منتظر تو هستند .. نخ خیالت را بردار و بیا ...
ترانه خاموش
بی آنکه با تو وادع کرده باشم بی آنکه دستت را فشرده باشم - محکم و مردانه - رفته ائی اکنون سالهاست زیر پای من که از دایره خواستنت قدمی حتی بیرون نرفته ام علف سبز گشته است ..
ترانه خاموش
دستم را بگیر و در کوچه ها بسان اسیری مرا با خودت ببر نگران زخم های من نباش حتی پریشانیم را فکر کن هرگز با تو در گفتگو نگفته ام اینگونه تو همراهی خواهی داشت بی شکوه بی درد و من نیز همراهی برای پریشان ....
ترانه خاموش
به خواب که می روی تلخی حقیقتی را که زندگی می کنیم را زیر بالشت بگذار ... این گونه دچار رویا نمی شوی !!....
ترانه خاموش
به ماندنی که شبیه تنهائی است و از پنجره های بسته به روی من آن سو تر نمی رود لبخند نمی زنم گاهی تیری تیز و آتشین پوستم را می شکافد آیا باید اعتراف کنم !!؟ تحمل ام را تا ازهم پاشیدن تمام سلولها محک می زنم اعتراف نمی کنم حرف نمی زنم من عشق ورزیده ام حادثه را بر دوش کشیده ام اکنون هر زمان که بخواهم نفسم را تا ابد حبس خواهم کرد ...