amin
آخر اي دوست نخواھي پرسید كه دل از دوري رويت چه كشید سوخت در آتش و خاكستر شد وعده ھاي تو به دادش نرسید داغ ماتم شد و بر سینه نشست اشك حسرت شد و بر خاك چكید ن ھمه عھد فراموشت شد چشم من روشن روي تو سپید جان به لب آمده در ظلمت غم كي به دادم رسي اي صبح امید آخر اين عشق مرا خواھد كشت عاقبت داغ مرا خواھي ديد دل پر درد فريدون مشكن كه خدا بر تو نخواھد بخشید
sahel
به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد / به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد / دفتر قلب مرا واکن و نامی بنویس / سند عشق به امضا شدنش می ارزد / گرچه من تجربه ای از نرسیدن هایم / کوشش رود به دریا شدنش می ارزد .
saeed
روزي همه فضابل و تباهي ها دور هم جمع شدند ناگهان ذکاوت گفت: بیاید قایم موشک بازی کنیم همه قبول کردند ديوانگي گفت من چشم مي گذارم،همه قبول کردند . ديوانگي شروع کرد به شمردن ،همه رفتند تا جايي پنهان شوند؛ لطافت خود را به شاخ ماه آويزان کرد؛ خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد؛ اصالت در ميان ابرها مخفي گشت؛ هوس به مرکز زمين رفت؛ دروغ گفت زير سنگي مي روم اما به ته دريا رفت؛ طمع داخل کيسه اي که دوخته بود مخفي شد. و ديوانگي مشغول شمردن بود. همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نميتوانست تصميم بگيرد. و جاي تعجب هم نيست چون همه مي دانيم پنهان کردن عشق مشکل است. در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد. نود و ينج ...نود و شش...نود و هفت... هنگاميکه ديوانگي به صد رسيد, عشق پريد و در بوته گل رز پنهان شد. ديوانگي فرياد زد دارم ميام دارم ميام. اولين کسي را که پيدا کرد تنبلي بود؛ زيراتنبلي، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و لطافت را يافت که به شاخ ماه آويزان بود. دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمين؛ يکي يکي همه را پيدا کرد جز عشق ادامه در دیدگاه
✔ عـلـ[بابا]ــی
از خوی تو خستهایم و از هجرانت ... در دست تو عاجزیم و در دستانت ... نوش از کف تو مزیم و از مرجانت ... در از لب تو چینم و از دندانت ... !
sahel
نیست در لوح دلم جز الف قامت دوست/ چه کنم بیش از این یاد نداد استادم