شهاب درویشی
بابام داشت روزنامه ورزشی میخوند یهو دیدم بغضش ترکید، گفتم چی شده؟ گفت: داشتم روزنامه میخوندم دیدم نوشته «سردار رویانیان به همراه سردار زارع برای صحبت کردن رفتن پیش سردار عزیز محمدی»، یهو یاد عملیات فتح المبین افتادم! تازه سردار آجرلو (مدیرعامل استیل آذین) و سردار جعفری (مدیر عامل تراکتور) و سردار اولیایی (مدیرعامل پاس) پشت خاکریز گیر افتاده بودن و به جلسه نرسیدن!!!!!
شهاب درویشی
چند سال پیش چادر مادرمو سرم كردم و واسه خنده یهو مادر تا منو دید جفت دستاشو رو به آسمون برد و از ته دل خدا رو شكر كرد و گفت خدا رو صد هزار مرتبه شكر كه دختر نشدی وگرنه هیچ امام و امام زاده ای هم نمیتونست تو رو شوهر بده با این دماغت! آخه فک و فامیله که داریم؟
شهاب درویشی
به سلامتی اون پدری که هنگام تراشیدن موی کودک مبتلا به سرطانش گریه ی فرزندش رو دید ماشین رو داد به دستش در حالی که چشمانش پر از گریه بود گفت : حالا تو موهای منو بتراش ! به سلامتی پدری که نمی توانم را در چشمانش زیاد دیدیم ولی از زبانش هرگز نشنیدم ...!!! به سلامتی پدری که طعم پدر داشتن رو نچشید ،اما واسه خیلی ها پدری کرد به سلامتی پدری که لباس خاکی و کثیف میپوشه میره کارگری برای سیر کردن شکم بچه اش ، اما بچه اش خجالت میکشه به دوستاش بگه این پدرمه ! سلامتی اون پدری که شادی شو با زن و بچش تقسیم میکنه اما غصه شو با سیگار و دود سیگارش . . . به سلامتی پدری که کفِ تموم شهرو جارو میزنه که زن و بچش کف خونه کسی رو جارو نزنن.. همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم ، که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود… ولی پدر ... یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد … بیایید قدردان باشیم ... به سلامتی پدر و مادرها پدرم هر وقت میگفت "درست میشود" ... تمام نگرانی هایم به یک باره رن
شهاب درویشی
جایی كه زنها باید به شوهرانشون اعتماد كنن زنه دیروقت به خونه رسید آهسته كلید رو انداخت و درو باز كرد و یكسر به اتاق خواب سر زد ناگهان بجای یك جفت پا دو جفت پا داخل رختخواب دید بلافاصله رفت و چوب گلف شوهرش رو برداشت و تا جایی كه میخوردند ان دو را با چوب گلف زد و خونین و مالی كرد. بعد با حرص بطرف اشپزخانه رفت تا ابی بخورد با كمال تعجب شوهرش را دید كه در اشپزخانه نشسته است. شوهرش گفت سلام عزیزم! پدر و مادرت سر شب از شهرشون به دیدن ما اومده بودند چون خسته بودند بهشان اجازه دادم تو رختخواب ما استراحت كنند راستی بهشون سلام كردی؟؟؟
شهاب درویشی
با مادرشوهرت مشکل داری؟ با پسر همسایه درگیر شدی؟ کارفرماهات پولتونو نمیدن؟ پروژه هاتون پول نمیشه؟ می خوای از همکلاسیای سابقت انتقام بگیری؟ حس میکنی حقتو خوردن؟ پاداش نگرفتی؟ از افزایش حقوقت ناراضی هستی؟ چک برگشتی داری؟ اصلا فرقی نمیکنه. فقط کافیه یه تماس با ما بگیرید. . . . . . . . . . . . با ما تماس بگیرید
شهاب درویشی
عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچههاى کلاس عکس یادگارى بگیرد. معلم هم داشت همه بچهها را تشویق میکرد که دور هم جمع شوند. معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سالها بعد وقتى همهتون بزرگ شدید به این عكس نگاه کنید و بگوئید : این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله. یکى از بچهها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده.
یک بنده خدا
سلام شايد اين حرف براي من زياد باشه و از دهنم بزرگتر ولي بچه ها اگر تصميم به ازدواج گرفتيد جشن مي گيريد ؟ اگر بگيريد کجا مي گيريد ؟ چند نوع غذا مي ديد ؟ چند تا مهمون دعوت مي کنيد ؟ فکر کنم بحث جالبي بشه هر کي پايست کامنت بده
75omin like karbarito zadam
14 سال و 3 ماه و 11 روز و 12 ساعت و 23 دقيقه قبلمرسی .. منم برم یه سر تا پروفایلتون مهمونی و بیام
14 سال و 3 ماه و 11 روز و 12 ساعت و 21 دقيقه قبل