از یاد رفته...
این روزها میزان روشنفکر بودن برخی مدعیان را باید از تعداد پشه هایی که بخاطر روشنایی مخ شان دور سرشان تاب میخورند دانست
♥سَمیـــ ــرا♥
غمها رو فراموش کنید و قیافه ى آدمارو موقع تمیز کردن دندوناشون با نخ دندون تصور کنید !
♥سَمیـــ ــرا♥
یه مدل سردرد هست که هر چند روز یه بار بى هیچ دلیلى فقط میاد خودتُ ببینه !
♥سَمیـــ ــرا♥
سخت ترین زبون دنیا زبون ِ آدم زبون نفهمه !
♥سَمیـــ ــرا♥
به دو دلیل اجازه نمیدم مخاطب خاصم به آیفون فایوم دست بزنه : یک اینکه من آیفون فایو ندارم ! دو اینکه اصلا من مخاطب خاص ندارم !
♥سَمیـــ ــرا♥
ضمیر ناخودآگاهم فکر میکنه چون خوابش نمیاد باید گشنه ش باشه
♥سَمیـــ ــرا♥
این خارجیا یه قاشق شکر میریزن تو قهوه بعد نیم دور میچرخونن میذارن کنار یعنی که چی؟ ایرونیا صبحا نیم ساعت فقط هم میزنن، بازم وجدانشون راضی نمیشه !
♥سَمیـــ ــرا♥
یعنی اینقدر که واسه “اینترنت شبانه رایگان” شب زنده داری کردم اگه واسه نماز شب ، شب زنده داری میکردم الان یه سرور اینترنت مفتی تو بهشت داشتم!
mohammad javad
اگر خوشتون اومد لایکم کنید
mohammad javad
مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت میکرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم میزد. یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی به پشت سر زن و در دم کشته شد. در مراسم تشییع جنازه چند روز بعد، کشیش متوجه چیز عجیبی شد. هر وقتیک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک میشد، مرد گوش میداد و بنشانه تصدیق سر خود را بالا و پایین میکرد، اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک میشد، او بعد از یک دقیقه گوش کردن سر خود را بنشانه مخالفت تکان میداد. پس از مراسم تدفین، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید. کشاورز گفت: خوب، این زنان می آمدند چیز خوبی در مورد همسر من میگفتند، که چقدر خوب بود، یا چه قدر خوشگل یا خوش لباس بود، بنابراین من هم تصدیق میکردم. کشیش پرسید، پس مردها چه میگفتند؟ کشاورز گفت: آنها می خواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه
mohammad javad
پــسر گــفــت بــابــا بــرام زن بگیر دلــم گـشـتــه در بــنــد زلـفـی اسـیر پــدر گــفـــت فـــرزنـــد دلــبــنـد باب دوبـاره بــرایم چـه دیـــدی به خـواب پــســر گـــفـــت دلـــــداده او شــــدم اسـیـر دو چــشــم و دو ابــرو شــــدم پـدر گـفتش ایـن عاشـقیّت عزا است بـرایـم غم و غصه همچون غـذا اسـت پـسرگـفـت عــزای تـو شـــادی مــن؟ غــم و غــصه ات عــشــقــبـازی مـن؟ پـدر گـفـت مگر مـغـز در کلّه نیست؟ شب و روز از غصه بَهرم یکی اســت مـن هـمـچـون خـر لنگ در کار خود بــمـانـدم کــمـر خــم شــد از بار خـود بـود هـشـت من رهن نُه ای پسر شــدم از غــم مـُفــلسی خِــنـگ و خــر تــو دیـگــر مـَنـه قــوز بــالای قــوز کــمــی هــم بـه بـدبخـتی ام چشــم دوز بــمـانــدم چــو مــرغــی اسـیر قفس بــرایـــم نــمــانـــده دگــر یــک نــفــس پـسر گـفــت تــا حـل شـود مشکلات شـوم مــن در ایــن جنگ شطرنج مـات شــود مــوی مـن همچو دندان سپید زســر هـرچـه عشق است خواهد پـریـد