سنگ ِ تیپاخورده رنجـ ـور
بذار خیال کنم... تو دلتنگیـــات... غروب که میشه یاد ِ من می افتی... تویی که قصه ی طلوع ِ عشقُ... گفتیُ... دوســِت دارمُ نگفتی
سنگ ِ تیپاخورده رنجـ ـور
دوباره فال ِ حافظُ... دوباره توی ِ فالمی بذار خیال کنم... بذار...اگرچـــه بی خیالمی
سنگ ِ تیپاخورده رنجـ ـور
بذار خیال کنــ َــم منم اونی که بودنــِش بســــ ِ
سنگ ِ تیپاخورده رنجـ ـور
من مرده ام و امید دارم به روزی که خدا شاید استخوان هایم را از لابه لای این بنده ها و سطرهای پوسیده بیرون کشد و دوباره بسازد مرا شاید این بار قلم چوبدستی شود و مرگ بالی و زندگی راهی تا من پرواز کنم تا "عرش"
سنگ ِ تیپاخورده رنجـ ـور
وقتهایی هست که عاشقانه گوشی را جواب میدهی که «جاااانم». همینطور جاندار و کشیده. انگار که صدها سال انتظار زنگام را کشیدی
سنگ ِ تیپاخورده رنجـ ـور
وقتی به "تو" فکر میکنم.. وقتی میخونم و خلاصه هرچی که ذهنم ُدرگیر میکنه.. فقط نگاه میکنم و.. یه لبخند تلخ.. یه آه.. یه بغضی که به گلوم فشار میاره.. یه حرفایی که نگفته باقی مونده.. اما.. سکوت... سکـــــــــــــــوت !! +نگاه کن..شکستم
سنگ ِ تیپاخورده رنجـ ـور
کا[!]ت کمی باور کنی
مردی را که با انگشتم...
در ته فنجان قهوه ام می کشم!
کا[!]ت کمی باور کنی آن مرد
که انگشت اشاره اش در فنجان
کمی انگار به سمت دختریست
شبیه من
شاید کمی هم شبیه توست
کا[!]ت به خیال عادت کنی
تا بفهمی من هنوز چرا
از نگاه های کافه ای...
حضورهای مجازی کلافه ام
کا[!]ت باور کنی
چقدر دوست داشتم دستان قهوه ایت
را در ته فنجان
محکم بگیرم
و تا انتهای فال های حافظ بی قرار بدوم...!
کلئوپاترا
باران بهاری
حالا دیگر مدت هاست پری ِ کوچک غمگینی شده ام که دست ِ دلش را ساده در پس ِ این خط خطی ها رو میکند مدام...
باران بهاری
امان از دست حوصله ی دلم که شش دانگ حواسم هم که جمع باشد ،باز سر می رود ...
باران بهاری
# شریفه دلم برای دست نوشته هات تنگ شده...
باران بهاری
خستگی ها تمام نمی شوند انگار ، تمام این روزها که گذشت هیچ چیز سر جای خودش نبود ،هیچ چیز جز تو که عجیب جا گرفته ای در دلم..
باران بهاری
می خزد قلم بر روی کاغذ، رد افکارم نقش می بندد بر صفحه ؛ فردا که نباشم شاید زنده کند این خط خطی یادگار ، خاطره ام را...
سنگ ِ تیپاخورده رنجـ ـور
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان نه به دستی ظرفی را چرک میکنند نه به حرفی دلی را آلوده تنها به شمعی قانعند واندکی سکوت......
سنگ ِ تیپاخورده رنجـ ـور
وقتی گونه اش را بوسیدی،
نگران رد رژ لبت نباش... سریع با انگشت هایت روی رد بوسه ات نکش... اصلن فکر نکن به «رد»ها . کیف کن. بگذار ردت بماند. بگذار آن ٣/٠ ثانیهی پایانه های حسی لبات هی کش بیاید.
او هم اگر «او» باشد، به ردش فکر نمیکند. میمیرد در لذت لطف و نرمای لب هایت