حسین
از کویر آمدهام چشمم از خاطره ریگ پُر است ابر من باش و دلم را بتکان . . .
الهــــ ه
خاطراتت را خالکوبی می کنم بر ذهنم .. تا از رویای با تو بودن ابدیتی بسازم جاودانه ..
الهــــ ه
جذاب ترین کتاب دنیا .. خود آموز جامع چشمان توست!!
حسین
صرف فعل “دوست داشتن” بسیار سخت است گذشته اش که به هیچ وجه ساده نیست حالش کاملاً اخباری ست آینده اش هم شرطی . . .
الهــــ ه
آی میچسبد زمستان ... به صرف کمی " آغوش " !
الهــــ ه
چـه اشـتـبـاه بـزرگـی سـت تـلـخ کـردن زنـدگـیـمـان . . . بـرای کـسـی کـه در دوری مـا ، شـیـریـن تـریـن لـحـظـات زنـدگـیـش را سـپـری مـی کـنـد !!!
حسین
بیزارم از این خواب ها که هر شب مرا به آغوش تو می آورند و صبح … با اشک از تو جدایم می کنند . . . .
الهــــ ه
خشت اول کج بود ... حرف آخر را زدی ، خراب شدم !!!
الهــــ ه
مرا ببخش .... اگر به تو پیله کرده ام ... قدری تحمل کن .... پروانه می شوم...!!!
الهــــ ه
یاد داشتها ... نوشته ها .. اسمش که میاد قلبم فشرده میشه ! یه دنیا پر از دوست و اخر ؟ تنهای تنها ! هنوز هم اشک بزرگترین همدمه ×!
الهــــ ه
خوشبختـﮯ ﺍصـلا چـیز پیچـیدﻩ و ﻣﺒﻬــﻢ و دﻮﺭﮮ نیـست! خوشبختـﮯ یـعـنـﮯ . . آن کـسـﮯ کـه تــو ﻋــاﺷﻘـش شــدﻩ ﺍﮮ!
الهــــ ه
تو .. يک حس کشنده ی لذت بخشی ... و داغ .... مثل ليسيدن عسل .... از لبه ی شکسته ی ليوان ... با کامی تلخ ..... از جويدن هزار بسته ته سيگار .... بيا آخرين پک را به من بزن ..... من هم دود ميشوم همين روزها ...
الهــــ ه
برایِ بارِ هزارم می خوانم : آقای مسافر! قادرم شما را با چهارده شاخه گل سرخ ، یک جلد دیوانِ حافظ و به عددِ سالِ تولدتان ، بوسه ؛ به ماندن دعوت كنم ؟ آیا قادرم ؟ !!
الهــــ ه
زخم میزنی و میروی .. چه باک .. همینم میشود یادگاری .. که یاد تورا .. همیشه برایم تازه کند..
الهــــ ه
ثبت ﺍﺣﻮﺍﻝ ﺩﺭ ﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﻪ ﺍﻡ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺛﺒﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ......... ﺟﺰ ﺍﺣﻮﺍﻟﻢ