2yousef
می روم خسته و افسرده و زار / سوی منزلگه ويرانه خويش / بخدا می برم از شهر شما / دل شوريده و ديوانه خويش / می برم، تا كه در آن نقطه دور / شستشويش دهم از رنگ گناه / شستشويش دهم از لكه عشق / زينهمه خواهش بيجا و تباه /
2yousef
گفتمش : دل می خری ؟ پرسید چند؟ گفتمش : دل مال تو، تنها بخند ! خنده کرد و دل زدستانم ربود . تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روی خاک افتاده بود . جای بایش روی دل جا مانده بود ......
ßάßάk яєzάiє
کاش می دانستند که دل من نه تلفن عمومیست و نه کلکسیونر عشق های رنگارنگ ، دل من آن طور که آنها فکر می کنند با همه مهربان هم نیست ، دل من تنها وحشی کوچکی است که با کمترین محبتی رام می شود ، دل کوچکم میترسد نمی خواهد اهلی شود ، به همین سادگی !
ßάßάk яєzάiє
اگر شبی فانوش نفسهای من خاموش شد ، اگر به حجله آشنایی برخوردی و عده ای به تو گفتند کبوترت در حسرت پر کشیدن پر پر زد ، تو حرفشان را باور نکن ! تمام این سال ها کنار من بودی ، کنار دلتنگی دفاترم !
ßάßάk яєzάiє
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب ، بدین سان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب ، تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند ، آنگاه چه آتش ها که در این کوه برپا می کنم هر شب .
2yousef
اي تو يعني گريه ات آغوش من / ارتعاش خنده ات در گوش من/ بي تو هر دم خسته ام، دستم بگير/ بي تو يعني هستيم از من بگير/ بي تو را هر دم كه انشا مي كنم / مرگ خود با اشك امضا مي كنم
ßάßάk яєzάiє
روی یک طاقچه ی سنگی میون دو قاب رنگی ، بودن من و تو با هم داره تصویر قشنگی ، عکس تو تو قاب خاتم در حصار خالی از غم ، حتی در مرگ تن من نمی گیره رنگ ماتم .
2yousef
دو کبوتر بودند . هر دو هم ناله ی هم . هردو هم خانه ی هم . پر گشودند به صحرای بزرگ . شادمانند تا دشت . لحظه ای چند نغمه خوانند به کوه . روی هر شاخه نشستند . پریدند به شوق . ناگه از سینه ی کوه ، بانگ تیری به همه دشت نشست . رشته ی خواب چمن را بگسست . دو کبوتر بال تا بال به خون غلطیدند . لحظه ی آخر دیدار رسید . ناگهان نغمه ی گرمی ، ناله بر آورد به کوه . ناله ای پر اندوه . ای خدا لحظه ی شادی چه کم است؟ زندگی دشت غم است . اشک من می گوید عمر ما آه و دم است . ای خدا لحظه ی شادی چه کم است؟
کلافه و بی قرارم ، خبری از گذر زمان ندارم !
15 سال و 1 ماه و 19 روز و 18 ساعت و 5 دقيقه قبلدستهایم میلرزد ، اینک روز است یا شب ، این را هم نمی دانم
تنها دردی در سینه دارم و بغضی که گلویم را می فشارد
تمام وجودم سرد است ، سیاهی لحظه هایم کار سرنوشت است
من دیوانه چقدر ساده بودم ، من عاشق چقدر بیچاره بودم
نمیخواستم عاشق شوم ، قلبم اسیر رویاهایم شد
رویاهایی که با تو داشتم ، کاش یاد تو را در خاطرم نداشتم
خواستم تو را فراموش کنم ، فراموشی را فراموش کردم
خواستم اشک نریزم ، یک عالمه بغض در گلویم را جمع کردم
کلافه و بی قرارم ، مثل این است که دیگر هیچ امیدی ندارم
سادگی من بود که بیش از هرچیزی مرا میسوزاند،
کاش به تو اعتماد نمیکردم ، کاش تو را نمیدیدم و راه خودم را میرفتم
کاش لحظه ای که گفتی عاشقمی ، معنای عشق را نمیدانستم
همه جا مثل قلبم دلگیر است ، همه جا مثل چشمانم خیس است
همه جا مثل غروبها ، مثل پاییز و مثل این روزها نفسگیر است
همیشه میگفتم بی خیال ، اما اینبار بی خیالی به من گفت بی خیال
همیشه میگفتم میگذرد میرود ، اما اینبار گذشت و چیزی از یادم نرفت!