هیــــــــــوا
ای بر در سرایت غوغای عشقبازان// همچون برآب شیرین آشوب کاروانی...
هیــــــــــوا
شرط عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن/ یا زجانان یاز جان بایست در سر داشتن
هیــــــــــوا
ما را همه شب نمی برد خواب/ای خفته روزگار دریاب
هیــــــــــوا
دوش می آمد و رخساره-برافروخته بود // تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود
یاورهمیشه مؤمن
انحنای روح من شانه های خسته ی غرور من تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است کتف گریه های بی بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است .............دردهای پوستی کجا؟ درد دوستی کجا؟
هیــــــــــوا
دستات رو هیچوقت باز نکن... خیالِ من همیشه در آغوشت است...
هیــــــــــوا
اسمانم بنفش است به رنگ تیشرتم و گاوی دارم که گوشهایش نمیدانم صورتیست یا بنفش اما به رنگ ابی اسمان و دریا گرفتارم و آن......آن تو نیستی که دیگر روی اعصابم اسکی کنی و من همچنان عصبانی از قسمت................نه بیمعرفتم نه بی........فقط بیرنگم... خدا من نوشتم از خودم بنده ی آسمونیت حامی...
هیــــــــــوا
به نام هیچ کس من خدایم را پشت دیوارهای بلند حاشا با یک ضربه ی داس کشتم! دستم را مفشار دستهای من آلوده ست به نفس های عمیق هوسم و به خدائی که همین جا کشتم من تو را نیز یک روز در شک...خواهم کشت و برایت گریه ها خواهم کرد اما تو خندیدی و گفتی دیوانه....
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙
هزاران کاش در من فرياد ميکند . . بی تو مدتـهاستــ کــه کــوچــانــــده ام .. بـُــغـضـــ هــایـ ِ بـی آشـیــــانــه را ... بـــه لـــبخـَــنـدهــــایـ ِ نــــاشـیـــــانــه..!
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙
روزگـار لَعنتــی ... هـــَـــــــــر سـازی کِـه زدی رَقصیـدمـ. بـی اِنصـاف یکبــار هَـم تـو بِـه سـاز مَـن بـِــرقــص
هیــــــــــوا
من خسته و بیمارم درمان منی....
mosta
تا که دیدم صحنه ی دیوانه ای /پیرمردی کور و فلج درگوشه ای /مادری مات و پریشان همچنان پروانه ای پسرک از سوز سرما میزند دندان به هم/ دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای/ پس از ان سوگند خوردم مست نروم بر در خانه ای/ تا که بینم دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای
✘ farHad ✘
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت ، عاشقان سکوت شب را ویران میکردند.....
✘ farHad ✘
دیروز شعرم را فروختم ... با پولش یک پاکت سیگار خریدم ... دودش کردم ... !!! دود ...!!!