مونا
خواستم خودمو گول بزنم:همه ی خاطراتم رو نداختم یه گوشه ای و گفتم:فراموش .یه چیزی ته قلبم خندید و گفت:یادمه!
مونا
کدام پل در کجای این جهان شکسته است که هیچ کس به خانه اش نمی رسد.
مونا
نترسم که با دیگری خو کنی تو با من چه کردی که با او کنی..
مونا
من تو را آغاز نکردم به نیت پایانت!!
مونا
تحمل تنهایی بهتر از گدایی محبت است...
مونا
من گمان می کردم رفتنت ممکن نیست...رفتنت ممکن شد باورش ممکن نیست.
مونا
ما خیلی وقت است نخهایمان را دست بادبادک داده ایم...ما که بادبادک بازی بلد نبودیم شاید آنها آدم بازی بلد باشند...
مونا
تو بیا که اگر آمدنت دیر شود و اگر آمدنت قصه ی پوچی باشد من تو را ای همه خوبی!تا دم مرگ نخواهم بخشید...
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙
زندگی گل سرخئ است که گلبرگهایش خیالی وخارهایش واقعی است ...
مونا
بدينوسيله من رسما از بزرگسالي استعفا مي دهم و مسئوليت هاي يك كودك هشت ساله را قبول مي كنم. مي خواهم به يك ساندويچي بروم و فكر كنم آنجا يك رستوران 5 ستاره است. مي خواهم فكر كنم شكلات از پول بهتر است چون مي توانم آن را بخورم. مي خواهم فكر كنم كه دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند. مي خواهم دوباره به همان زندگي ساده خود برگردم. نمي خواهم زندگي من پر شود از كوهي از مدارك اداري و خبرهاي ناراحت كننده ،صورتحساب جريمه و ... . مي خواهم نيروي لبخند را باور داشته باشم. به يك كلمه محبت آميز ، به عدالت ، به صلح، به فرشتگان ، به باران و به ... اين دسته چك من. كليد ماشين. كارت اعتباري و بقيه مدارك مال شما .من رسما از بزرگسالي استعفا مي دهم"
مونا
قالی بزرگی است زندگی... هر هزار سال یک بار فرشته ها قالی جهان را در هفت آسمان می تکانند تا گرد وخاک هزارساله اش بریزد و هر بار با خود می گویند: این نیست قالی که انسان قرار بود ببافد این فرش فاجعه است... با زمینه سرخ خون... و حاشیه های کبود معصیت .. . با طرح های گناه و نقش بر جسته های ستم... فرشته ها گریه می کنند و قالی آدم را می تکانند و دوباره با اندوه بر زمین پهنش می کنند. رنگ در رنگ ... گره در گره ... نقش در نقش ... قالی بزرگی است زندگی... که تو می بافی ومن می بافم و او می بافد همه بافنده ایم می بافیم و نقش می زنیم می بافیم و رج به رج بالا می بریم می بافیم و می گستریم دار این جهان را خدا به پا کرد. و خدا بود که فرمود: ببافید وآدم نخستین گره را بر پود زندگی زد. هر که آمد گره ای تازه زد و رنگی ریخت و طرحی بافت. چنین شد که قالی آدمی رنگ رنگ شد آمیزه ای از زیبا و نازیبا... سایه روشنی از گناه و صواب... گره تو هم بر این قالی خواهد ماند طرح و نقشت نیز... و هزارها سال بعد آدمیان بر فرشی خواهند زیست که گوشه ای از آن را تو بافته ای کاش گوشه ای را که سهم توست زیبات.
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙
هوس بازان کسی را که زیبا میبینند دوست دارند اما عاشقان کسی را که دوست دارند زیبا می ببنند ...