آزاده ایــرانی
هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند
آزاده ایــرانی
ماه بالای سر آبادی است،
اهل آبادی در خواب است،
باغ همسایه چراغش روشن،
من چراغم خاموش،
یاد من باشد که تنها هستم،
ماه بالای سر تنهایی است...
آزاده ایــرانی
بايد كه مهربان بود،
بايد كه عشق ورزيد،
زيرا زنده بودن، هر لحظه احتماليست ...
آزاده ایــرانی
آسمان هم باشی بغلت خواهم کرد....
فکر گستردگی واژه نباش
همه در گوشه تنهایی من جا دارند....
مونا
گاه ساکت باران به روی گونه ام دزدانه می لغزد ولی یاران نمی دانند که من دریایی از رودم به ظاهر گرچه می خندم ولی اندر سکوتی تلخ می گریم...
مونا
زندگی زیباست چون تصویر ماست / در مسیرش هرچه نازیباییست از تقصیر ماست
مونا
حرف های ما هنوز ناتمام ، تا نگاه می کنی وقت رفتن است ، بازهم همان حکایت همیشگی ، پیش از آنکه باخبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود ، آی ، ای دریغ و حسرت همیشگی ، ناگهان چقدر زود دیر می شود .
مونا
کاش میشد بر جدایی خشم کرد / شاخه های نسترن را با تواضع پخش کرد / کاش میشد خانه ای از مهر ساخت / مهربانی را در آن سرمشق کرد
♥ tannaz ♥
برایت دلتنگی عصر پاییز را می فرستم مثل کلاغ های دم غروب هیچ جا نیستم فقط گاهی یکی از پرهایم می افتد -------
مونا
به زندانی گفتن از تو تنهاتر کیست ؟ گفت کسی که دلش زندانی دیگریست.....
♥ tannaz ♥
بیا برای یک بار هم که شده دست به خلاف بزنیم من اندوه تو را می دزدم تو تنهائی مرا ...
مونا
زندگی یعنی گذر زمان و زندگی کردن یعنی به یاد آوردن خاطره های زیبا ، چه زیباست در مسیر زندگی ، زندگی کردن
♥ tannaz ♥
بازي شروع شد... دويدم... دست و پا زدم... غـرق شدم... دل شکستـم... عاشق شدم... بيرحم شدم... مهربـان شدم... بچـه بودم... بزرگ شدم... پير شدم... بازي تمـام شد... زندگي را باختم ...
مونا
کودک زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن. و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد. کودک نشنید.او فریاد کشید: خدایا! با من حرف بزن صدای رعد و برق آمد. اما کودک گوش نکرد. او به دور و برش نگاه کرد و گفت خدایا! بگذار تو را ببینم ستاره ای درخشید. اما کودک ندید. او فریاد کشید خدایا! معجزه کن نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید. او از سر ناامیدی گریه سر داد و گفت: خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی.خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید. اما کودک دنبال یک پروانه کرد. او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد
مونا
فردا و دیروز با هم دست به یکی کردند....دیروز با خاطراتش مرا فریب داد....فردا با وعده هایش مرا خواب کرد....وقتی چشم گشودم امروز هم گذشته بود...