وحید
خانم زیبایی در مهمانی شـلوغی دسـت از سـر انشـتین بر نمیداشـت هر جاییکه میرفت همراه او بود و مرتب از او تعریف می کرد.اینشـتین سـر انجام مؤدبانه پرسـید. ــ خانم ممکن اسـت بفرمائید با من چی کار دارید؟ ــ من آرزویی دارم که می خواهم شـما آنرا برآورده کنید. و بازوی انشـتین را گرفت و به گوشـهء خلوتی برد و گفت: ــ اقای انشـتین من دلم می خواهد از شـما بچه دار شـوم. ــ ازمن ؟ برای چی؟ ــ برای اینکه فکر میکنم بچه ما اگر خوشـگلی را از من و هوش و نبوغ را از شما به ارث ببرد یک موجود استـثـنائی جهان خوا هد شـد. اینشتین تحملی کرد وگفت: ــ خانم آیا هرکز فکر کرده اید که اگر آن کودک هوش شـما و شـکل مرا به ارث ببرد چه موجود بدبختی خواهد بود؟
وحید
آنتوان چخوف : خوشبختی وجود ندارد و ما خوشبخت نیستیم ، اما می توانیم این حق را به خود دهیم که در آرزوی آن باشیم .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هـــمــیــشــه نــــه ولــــی گـــاهـــی مــیــان بـــودن و خـــواســتـن فـ ـاصـلــه مـــی اُفــتــد وقـ ـتــهــایـــی هـــســت کـــه کــســی را بـــا تــمـــام وجــــود میخواهــــی ولــــــی نــــبـــــــایــــد کــنـــارش بــــاشـــی ...
وحید
در جان عاشق من شوق جدا شدن نیست خو کرده ی قفس را میل رها شدن نیست من با تمام جانم پر بسته و اسیرم باید که با تو باشم در پای تو بمیرم
وحید
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید: آیا «زندگی» را «زندگی کرده ای»؟
وحید
فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .پیرمرد از دختر پرسید :- غمگینی؟ - نه . - مطمئنی ؟ - نه . - چرا گریه می کنی ؟ - دوستام منو دوست ندارن . - چرا ؟ - چون قشنگ نیستم ! - قبلا اینو به تو گفتن ؟ - نه . - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم ! - راست می گی ؟ - از ته قلبم آره... دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد... چند دقیقه بعد پیرمرد اشکهایش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت!!! بیاید با یه حرف ساده دل دیگران رو شاد کنیم
meysam
در ته فنجان قهوه ام... کفشهای تو پیداست... نمی دانم میروی... یا می آیی !
✓ سپـیـבـღ جـے گــیلــے❥
جاتون خالی شمالیم. هوا عالیه
وحید
چه فرقی می کند ساعت را به عقب بکشم وقتی حسرت هایم تکراریست.... وقتی نگاهت دیگر بر نمی گردد وقتی صدایت دیگر مرا نمی خواند چه فرقی می کند این عقربه ها برگردد ...وقتی ثانیه به ثانیه اش بی کسی ایست وقتی چشمان خیره ام سالها برای گذشتن همین دقایق وقت گذشته اند..
وحید
بوســـه اسم است، چون عمومی است فعل است، چون هم لازم است هم متعدی حرف تعجب است، چون اگر ناگهانی باشد طرف مقابل را مات و مهبوت میکند ضمیر است، چون از قید انسان خارج نیست حرف ربط است، چون ۲ نفر را به هم متصل میکن ...
آزاده ایــرانی
عاقبت خاک گل کوزه گران خواهیم شد