وحید
خداوندا دور کن از من هر آنچه که مرا از تو دور می کند
وحید
تمام آنچه که از زندگی می خواهم ؛ یک غـــروب پنجشنبــــه پـــاییـــزی ســــت . . . بــــا پنجـــره ای رو بــــه درختهـــا... و هــــوای ملــــس و مـــرمـــوز مهــــر ، بــــا یک فنجـــان چــــای تـــازه دم بــــا موسیقــــی دلـــــخواه ، و خیالــــی کـــه از بـــابت تــــو سخــــت سخــــت آســــوده اســــت !!
وحید
ما فکـر میکنیـم بدتـرین درد ؛ از دسـت دادن ِ کسـیه که دوستـش داریم ! امـا …. حقیقـت اینه که : از دست دادن ِ خــودمـون ، و از یــاد بردن ِ اینکه کـی هستیـم ! و چقدر ارزش داریم …. گـاهی وقتــها خیلــی دردنــاک تـره … !!
وحید
به خدا گفتم: «بیا جهان را قسمت کنیم آسمون واسه من ابراش مال تو دریا مال من موجش مال تو ماه مال من خورشید مال تو...» خدا خندید و گفت: «تو بندگی کن، همه دنیا مال تو... من هم مال تو»
وحید
تولد انسان روشن شدن کبریتی ست ومرگش خاموشی آن! بنگر در این فاصله چه کردی؟!! گرما بخشیدی...؟! یا سوزاندی...؟!!
وحید
من دست خالی آمدم ، دست من و دامان تو سرتا به پا درد و غمم، درد من و درمان تو تو هر چه خوبی من بدم ، بیهوده بر هر در زدم آخر به این در آمدم ، باشم کنار خوان تو
وحید
گاه پرندگان آنقدر سرگرم دانه چیدن می شوند که پرواز را فراموش و آسمان را از یاد می برند . پرتاب سنگ کودکی بازیگوش می تواند یادآور پرواز باشد . پرواز و آسمان را بخاطر بسپار ...
وحید
روز را خورشید میسازد و روزگار را ما ما را قلب زنده نگه میدارد و قلب را عشق پس روزگار را عاشقانه بساز و عشق را عاقلانه
وحید
پنجره ، وا می شود ... پنجره ، بسته می شود ... پنجره ؛ وابسته می شود...
وحید
در جهان هرگز نشو مدیون احساس کسی تا نباشد رایگان مهرت گروگان کسی گوهر خود را نزن بر سنگ هر ناقابلی صبر کن پیدا شود گوهرشناس قابلی
وحید
جمله ای نوشته بود با این مضمون: " من تورا دوس میدارم تو دیگری را ودیگری دیگری را. واینگونه است که ما تنهاییم... " در جواب نوشتم : این ظاهر ماجراست ، اما واقعیت اینه که : " من خودم رو دوست دارم و تو هم خودت رو و دیگری هم خودش را و اینگونه است که همه تنهایند ... " این خودخواهیـ ـه که تنهایی میاره و نه محبت ... گاهی احساس ما ، احساس مالکیتـ ـه تا محبـ ـت دوستش داریم چون می خوایم مال ما باشه و وقتی دیدیم امکانش نیست کار به تهدید و ... میرسه آیا عاشق واقعی دختری رو که پدر و مادرش به هزار خون دل بزرگش کردن ، با ضربات متعدد چاقو به قتل میرسونه ؟! آخه به چه جرمی ؟! دلم برای اون پدر و مادر میسوزه قسمت حوادث روزنامه داره پر میشه از این کارهای سیاه ... واقعن ما داریم به کجا میریم .... به کجا چنین شتابان ؟
وحید
ما ز هر صاحب دلی یک رسته فن آموختیم عشق از لیلی و صبر از کوه کَن آموختیم گریه از مرغ سحر ، خود سوزی از پروانه ها صد سرا ویرانه شد ، تا ساختن آموختیم ...