aynor
وجــ ودم گـــرمی ِنگــاتـــُ . . کــم داره........
آرمان
چقد مقاومت کردم ، چقد پافشاری کردم ، خودمو خراب کردم که فقط چهره تو رو تو ذهنم خراب نکنم ، حاضر بودم من بد باشم ولی بد شدن ِتو رو باور نکنم ! ولی دیگه کم اوردم ،دیگه نمی تونم ، هر چی تو بگی ..
aynor
گــــفته بودم غـــــرورم را زخمــــــــی کنــــی عشقت را ســــر مــــی بـُـــــرم ...!
aynor
کـدام جـاده تـو را بــ ه مـن میــرسانــد...بگــو میخــواهــم دور شــوم از مسیــرتــ ... دیگــر حتـی بـرای ِ انتظـار هـم بهـانـ ه گیـــر شــده امـــ ........
aynor
"نَـخ "...از تــو... شکـافـتـن ِ کـلافِــ سـر در گــم ِ زنـدگــی ..از مــــن..............
سپیده
توسط موبایل در
برای مخاطب
"بـــــــا قلبـــــــے از عــــــشق.. بـــــــا خطـــــے از حرير محبت" روى يك برگ كهنه از يــاس.. مـــينويسم: "دوستــــت دارم"
aynor
وقتی می آمدی حیاط پر می شد از عطر "ترنج" حالا "تو" رفته ای و فقط "رنج" مانده است.............مخاطب خاص نداره
aynor
نــگــاهـــــم كــن نــداشــتــنــت ، نــخــواســتــنــت ، نــبــودنــت هــمــه قـــــبــول ! فــقــط لــحــظــه هــایــی كــه هــســتــــی نــگــاهـــم كــن هــمــیــن ...
aynor
تو چه می فهمی حال و روز کسی را که دیگر هیـــــــــــچ نگاهی دلش را نمی لرزاند!!!؟
سپیده
توسط موبایل در
برای مخاطب
نگاهم مي کني اما به سردي نه تنها من تو هم دنياي دردي مخواه از من گناهت را ببخشم تو مي داني که با اين دل چه کردي برو نامهربان بيگانه با من تو هر لحظه به رنگي در ميايي رها کن اين دل ديوانه ام را برو سيرم از اين دير آشنايي وفا کردم خطا کردم نماندي در کنارم مکن افسون دلم پر خون تو را باور ندارم آه تو را باور ندارم ميايي در کنارم مي نشيني ز عشقت قصه مي گويي برايم دلت با او نگاهت در نگاهم به تو گويم رهايم کن رهايم به سر آهنگ رفتن داري آنگه به روي قلب من پا مي گذاري تو مي گفتي که مي ماني دريغا مرا تنهاي تنها مي گذاري وفا کردم خطا کردم نماندي در کنارم مکن افسون دلم پر خون تو را باو
ماه
آغوشم .. نگران آغوش توست .. که غریبی میکند .. با غریبه ها .......
aynor
مهربانم... دیشب چشمانم را بستم.. سرم را روی شانه مردانه ات گذاشتم و زار زدم.... کاش این چشمان لعنتی هیچوقت باز نمی شد...
aynor
پاییزی دگر آمد ...و از صدای قدمهای تو بر روی برگهای زرد خسته خبری نیست که نیست کلاغ قصه من راه گم کرده در هیاهوی این شهر سنگی ... با برگها سرودی برایت ساخته ام از عشق تا هنگام ورودت برایت بخوانیم ... عزیز قصه های من .....وقت آن نیست که بیایی؟