دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

*رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم*
*با دوست بگوییم که او محرم راز است*
• شما ميتوانيد شعر مورد نظر را با توجه به ‌[حرف آخر] مصرع پست قبل،شروع كنيد
• لطفا تا ارسال پست بعدي صبر كنيد
• لطفا قبل از ارسال پست جديد،به پست قبل حتما دقت كنيد
• هر پستي كه نابجا ارسال شود،حذف ميشود
• از مشاعره با اشعار سپید و نو بپرهیزید

جزئیات گروه

شناسه 94
وضعیت فعال
- گروه ویژه
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع شعر و ادبیات
ارسال 13706 پست
عضو 849 کاربر
طرفدار 75 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 10
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 15
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 12

کاربران گروه

(845 کاربر)

مدیران گروه

(3 مدیر)

برچسب‌های کاربری

مشاعره
شناسه‌: 94 · شعر و ادبیات
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
باران بهاری
باران بهاری
در مشاعره

يكـــدم ز رخت پــرده برانداز كه مهتـــاب / از شــــرم تو در تيــــرگي شـــام نشينــــد

الينا
الينا
در مشاعره

بسا روز جواني را به غفلتها تبه كردم / منم اكنون و شام پيري و صبح پشيماني

سجاد
سجاد
در مشاعره

شمه‌ای از خاطرش گر بدمد صبح‌وار/ مهرهٔ نوشین کند در دم افعی لعاب/ تا نبود صبح را از سوی مغرب / روز بقای تو باد هفتهٔ یوم الحساب

ستایش
ستایش
در مشاعره

یا رب این نو گل خندان که سپردی به منش... می سپارم به تو از چشم حسود چمنش

باران بهاری
باران بهاری
در مشاعره

دعای صبح و آه شب کلید گنج مقصود است / بدین راه و روش میرو که با دلدار پیوندی

طلوع
طلوع
در مشاعره

يا رب اين نودولتان را با خر خودشــــان نشان** کاين همه ناز از غلام ترک و استر می‌کننــــد

باران بهاری
باران بهاری
در مشاعره

سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی / خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

الينا
الينا
در مشاعره

من ذوق سوز عشق تو دانم نه مدعي / از شمع پرس قصه ، ز باد صبا مپرس

باران بهاری
باران بهاری
در مشاعره

یارب چه چشمه ای ست محبت که من از آن / یک قطره خوردم و دو سه دریا گریستم

سجاد
سجاد
در مشاعره

میان شاخه‌ها خود را نهان داشت/ رخ از تقدیر، پنهان چون توان داشت/ کنون بگسستیم پیوند یاری/ ز خورشید و ز .

باران بهاری
باران بهاری
در مشاعره

ای زندگی بردار دست از امتحانم / چیزی نه می دانم ؛ نه می خواهم بدانم

سجاد
سجاد
در مشاعره

تو میباید که جویی آن نشان باز/ چنین دانم که یابی در جهان باز/ چنان کردی بمعنی داستان را/ که بوستان را

باران بهاری
باران بهاری
در مشاعره

وای ار به جرم عشق نریزند خون من / بخشیدن گناه کم از انتقام نیست

سجاد
سجاد
در مشاعره

از کمال آن سخن وز رشک او/ شد چو اشک او