دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

گزیده‌ای از دست نوشته های ناصر غیاثی ... [لینک]
ناصر غیاثی، نویسنده ، طنزنویس و مترجم ایرانی (۱۵ اسفند ۱۳۳۶ در خمام) متولد شده است. او هم اکنون در شهر هایدلبرگ آلمان زندگی می‌کند. [لینک]

جزئیات گروه

شناسه 1663
وضعیت فعال
- گروه عادی
- دارای مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع کتاب و مقالات
ارسال 12 پست
عضو 19 کاربر
طرفدار 4 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 642
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 493
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 601

کاربران گروه

(18 کاربر)

مدیران گروه

(1 مدیر)
ناصر غیاثی
شناسه‌: 1663 · کتاب و مقالات
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
نیما صابری
نیما صابری

عزیز دل، تشنه نه نیمه‌ی پر لیوان را می‌بیند، نه نیمه‌ی خالی‌اش را.

نیما صابری
نیما صابری

حتما این نقل قول از مارکس (و بعضی جاها از هگل) را دیده و خوانده‌اید که تاریخ دو بار تکرار می‌شود، بار اول به صورت تراژدی و بار دوم به صورت کمدی. این جمله هم مثل بسیاری دیگر از کلمات قصاری که بین ما دست به دست می‌چرخد تحریف شده است. حقیقت این است که مارکس (و نه هگل) این جمله‌ی معروف را در آغاز کتاب‌اش “هیجدهم برومر لوئی بناپارت” چنین نوشته است: «هگل جایی خاطرنشان می‌کند، تمام واقعیت‌ها و شخصیت‌های بزرگ تاریخ جهان به اصطلاح دو بار به وقوع می‌پیوندند. او فراموش کرده است، اضافه کند: یک بار به صورت یک تراژدی بزرگ و بار دیگر به صورت یک کمدی رذیلانه.»

نیما صابری
نیما صابری

میشائیل یک دانه تخمه ژاپنی گرفت جلوی چشم‌اش و گفت: «یادم بده بشکنم‌اش.» گفتم: «محال است یاد بگیری دوست عزیز ِ آلمانی من. شکستن پوست و سالم درآوردن مغزاش، به یک جبر جغرافیایی ویژه نیاز دارد و یک ناخودآگاه جمعی ایرانی که تو هیچ‌کدام‌شان را نداری.» مایوس گذاشت‌اش زمین و گفت: «این هم یک محرومیت‌ دیگر.»

نیما صابری
نیما صابری

معلوم بود Per se را تازه یاد گرفته، بجا و بی‌جا مرتب تکرار می‌کرد. بالاخره همان طور که انتظار داشتم، گفت: «می‌دانی Per se یعنی چی؟» می‌دانستم من اگر بگویم فی‌الذات، او می‌گوید نه، فی‌النفسه. من اگر بگویم فی‌النفسه، او می‌گوید نه، فی‌الذات. اگر بگویم در جوهر خودش، او می‌گوید… پس خودم را راحت کردم و یک کلمه گفتم: «نه.» گفت:«نه؟» گفتم:«نع!» گفت: «تو دیگر چه جور مترجمی هستی.» گفتم:«استاد! مترجم و فرهنگ لغت گویا Per se دو مقوله‌ی متفاوت‌اند.»

این ارسال را بازنشر کرده است.
نیما صابری
نیما صابری

پسر سیزده چهارده ساله‌اش را می‌بیند، باز نشسته پای کامپیوتر و دارد از این بازی‌های اینترنتی می‌کند که توش درس می‌خوانند و ماشین و خانه می‌خرند و خلاصه یکی یکی پله‌های ترقی را طی می‌کنند. به‌ش می‌گوید: «سام‌ جان، تو که این همه زحمت می‌کشی، یه زن هم واسه خودت بگیر پسرم.» چند وقت بعد سام به پدرش می‌گوید: «خیال می‌کردم، ازدواج خیلی خرج داره. طلاق که گرون‌تره بابا.»

نیما صابری
نیما صابری

میشاییل تعریف می‌کند، تهران که بودم، از راننده‌ی آژانس پرسیدم: «چاقاد می‌شه؟» گفت: «قابل ناداقه آقا، مهمان ما باشین». خواستم سر به سرش بگذارم. خندیدم، گفتم: «خایلی مامنون» و پیاده شدم. راننده از آن طرف پیاده شد، گفت: «داداش من تاعاقُف کرد، شوما چقا جدی گفت؟ شوما هش هزاق تومان داد، بی زامات.»

این ارسال را بازنشر کرده است.
نیما صابری
نیما صابری

اسم‌اش ولی بود. ولی برای تفکیک ولی‌ها از هم یک کنیه هم به او داده بودند: چوب‌پنبه. چرا چوب‌پنبه؟ خدا می‌داند. کنیه جهت تفکیک آدم‌ها البته امری ضروری بود و هست. مثلن برای تفکیک محمدها از هم یک ممددراز داشتیم چون قدش بلند بود و یک پاچه ممد (ممد کوتوله) چون قدش کوتاه بود. یک پاچه علی‌آقا داشتیم، یک جوت علی‌آقا، چون لکنت زبان داشت. یک علی دلال هم داشتیم چون دلال بود. حسین پامودوری (حسین گوجه فرنگی) هم داشتیم چون از گوجه فرنگی بدش می‌آمد. یکی از محمدعلی‌ها و برادرش را که با گفتن ِ مامدالی پامودور (محمدعلی گوجه) رسمن دیوانه کرده بودند. برگردیم به ولی چوب پنبه. ولی اپیکوریست بود ولی خودش نمی‌دانست. آخر روی مچ دست چپ‌اش خال‌کوبی کرده بود: این نیز بگذرد. سال‌هاست، هر وقت اوضاعم به هم می‌ریزد یا خیلی به من خوش می‌گذرد، خط و رنگ خال‌کوبی مچ دست ولی چوب‌پنبه جلوی چشم‌ام ظاهر می‌شود.

این ارسال را بازنشر کرده است.
نیما صابری
نیما صابری

باور کنید، اگر کافکا و نیچه و سارتر و مارکس و گاندی و آینشتاین و اره و اوره می‌دانستند، ایرانی‌ها چه خزعبلاتی به اسم کلمات قصار به ناف‌شان می‌بندند، در گور می‌لرزیدند. مارکز که خاک رفته‌گان عمر او باد ، حتما سکته می‌کرد، می‌مُرد. پسانوشت: در شرایطی که دیگر آدم حتا می‌ترسد از اصطلاح خاله زنکی استفاده کند و در شرایطی که معادل برابری‌جویانه‌ی “دایی مردکی” هم برایش ساخته شده، ترسیدم در ادامه‌ی “اره و اوره” بنویسم “شمسی کوره”. ممکن بود بگویند استفاده از این اصطلاح نشانه‌ی یک ذهنیت ِ ضدزن و ایناست.

این ارسال را بازنشر کرده است.
نیما صابری
نیما صابری

مادام به سخن‌ران گفت، تا حالا سر نعش هیچ مُرده‌ای سخن‌رانی به این زیبایی نشنیده بودم. سخن‌ران از اظهار لطف مادام تشکر کرد. مادام گفت: فقط یک سئوال داشتم. شما از این مرد بدتان می‌آمد یا دوست‌اش داشتید؟

نیما صابری
نیما صابری

یادم نیست کجا خواندم یا شنیدم که روزگاری وقتی کلیسا اعلام کرد، بهشت می‌فروشد، مردم دار و ندار می‌فروختند تا گوشه‌ای در بهشت دست‌وپاکنند. فرزانه پس از آن که دید هیچ گوشی بده‌کار ِ یاوه یاوه گفتن‌های او نیست، رفت پیش اربابان کلیسا و کل جهنم را خرید. بعد از آن به میدان شهر آمد و فریاد کشید: مردم! دیگر بهشت نخرید که تمام جهنم مال من است و نمی‌گذارم هیچ احدالناسی داخل‌اش بشود.

نیما صابری
نیما صابری

استاد فلسفه بلند می‌شود، صندلی‌اش را می‌گذارد روی میز و رو به دانش‌جوها می‌گوید: «کی می‌تواند ثابت کند این صندلی وجود ندارد؟» - چند ثانیه بعد دانش‌جویی بلند می‌شود، به صندلی نگاه می‌کند و می‌گوید: «کدام صندلی؟» و ازکلاس می‌رود بیرون. - حالا چرا می‌رود بیرون؟ - این مهم نیست. مهم این است که رفتن‌اش شنونده یا خواننده را وادار می‌کند بیش‌تر فکر کند.

نیما صابری
نیما صابری

امشب آخرین امیدم را برای پیدا کردن تنها چیز گم‌شده در اسباب‌کشی از دست دادم: کتابی که فقط دو صفحه مانده بود، ترجمه‌اش تمام بشود. شکلک ِ مردی سخت اندوه‌مند در شبی اوان زمستان، نشسته گوشه‌ی اتاق، با چای و سیگار، چشم دوخته به کاج‌های بلند روبرو و سر، گرم ِ اندیشه‌ی پیام ِ احتمالی ِ یک اتفاق.

نیما صابری
نیما صابری

یک زمانی دوستی داشتم که هم بسیار جاه‌طلب بود هم بسیار دروغ‌گو و در عین حال به شدت دچار عقده‌ی حقارت. (گفتم که؛ یک زمانی چنین رفیق داشتم. الان ندارم.) خلاصه این دوست سابق همان وقت‌ها رفت پاریس و چند روزی ماند و وقتی برگشت، دیگر غلام غلام از دهن‌اش نمی‌افتاد که غلام گفت، فلان و غلام عرق را این جوری می‌خورد. یکی یک روز از من پرسید، این غلام کی هست؟ گفتم، غلامحسین ساعدی. البته بعدترها سرانجام به افتخار کیف‌کشی دو سه شاعر و نویسنده نایل آمد که خود حدیث مفصلی است. همین‌قدر بگویم، نردبان ترقی را آن چنان پیموده بود که به خود گلشیری می‌گفت هوشنگ. الان که دیگر پس از صادرکردن چندین اثر در حوزه‌های فلسفه، سیاست و ادبیات و جامعه‌شناسی و دو سه مجموعه شعر و سه چهار تا رمان دیگر فکر می‌کنم به مارکز هم بگوید گابو.

نیما صابری
نیما صابری

یک روز، هزار سال پیش، توی هانوفر با دوستی داشتیم راه می‌رفتیم که رسیدیم به چراغ قرمز. من وایسادم. گفت، چرا وایسادی؟ گفتم، چراغ قرمزه. گفت، بیا بریم! بیا آبرومونو نبر! دید من هاج و واج نگاش می‌کنم، گفت: اگه وایسیم، اونخ این آلمانیا می‌گن، این موسیاها وحشی بودن. ما ادب‌شون کردیم. حالا دیگه یاد گرفتن چراغو رعایت کنن. اما وظیفه‌ی من و تو به عنوان یک خارجی اینه که به اینا نشون بدیم، ماها به اصالت‌مون وفاداریم. در این فاصله – خوش‌بختانه – چراغ سبز شده بود.

نیما صابری
نیما صابری

گفت: بیش‌تر نویسنده‌ها آدم‌های پرحرفی‌‌ان. گفتم، اون که هیچ! وقتیم گوش مفت گیرشون نمی‌یاد، می‌نشینن به نوشتن.