جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
پدر خواب است و مادر خود را غرق کرده درمارکوپولوی ضابطیان....
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
روی تخت سیاه و سپیدم نشسته ام و به ردیف کتابهایم نگاه می کنم ، جایی که شریعتی همسایه ی مشیری است و اولین رمان مهرجویی جای دیکشنری هایم را تنگ کرده ، بی نظمی افکارم کتابخانه ام را مهمان شده انگار....
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
دوست عزیزی که کامنت خصوصی گذاشتید و پرسیدید ( چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ) هر چرایی پاسخی داره، اگه هر کامنتی آدرسی داشته باشه برای پاسخ دادن ...
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
گیجم ،منگم ،خستم! اصلا نمی دونم چه بهونه ی بی بهونه ایهِ که افتاده به جونم فقط دلم می خواد بنویسم انگار ضربه ی انگشت هام روی کیبورد قشنگترین آهنگ دنیاست =>=> ۱ ...۲ ...۳ ......
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
دلم اتل متل توتوله می خواد ، من پاهام و دراز کنم و شعر بخونم شعر بخونم شعر بخونم، کاشکی انقدر شعر می خوندم که آهنگ مزخرف روزگار گوشهام رو پر نکنه ...
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
دلنوشته ای دور از پنجمین روز دی 90 ، انگار این روزها عجیب شبیه دیروزها شده ام ...
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
این روزها روزهای خوبی نیست، دو روز به دو روز خواب را به چشمانت راه نمی دهی، راه رفتن برایت دشوار شده ، غذا نمی خوری حتی گریه نمی کنی، کاش اشکهایت را از سلول چشم آزاد می کردی تا روح بیمارت تسکین یابد ... برایت دعا می کنم مادربزرگ ، برای تو و برای پیرمرد ، دعا می کنم دوباره عاشقانه هایتان رنگ آبی دیروز بگیرد ...
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
می دانند که مغرورم و سرد و تهی از هرچه زیبایی است و عجول، آنقدر که صبوری از کف می دهم و اشک مهمان چشمانی می شود که همیشه متهمند به باریدن بی وقت و بی دلیل، اما نمی دانند که دل کودک درون من، هر روز برای عروسک چشم آبی مو مشکی اش پر می کشد، من کودکم اگرچه تا چند روز دیگر برای بیست سالگی ام فاتحه می خوانم ، شاید من ،کسی را که دیگران در من می بینند در خود کشته ام یا شاید سالهاست گمش کرده ام و هیچ کس نبوده که در اوج مویه هایم به یاری ام بیاید و در چند خط کوتاه، گمشده ام را از ساکنان این شهر تهی از هیچ طلب کند ، اگر سردم و اگر عجول و اگر می ترسم از این که من باشم و اگر چشمهایم همیشه بارانی است و اشکهایم دلیلی است برای جان گرفتن لبخند بر لبهایتان، چه از ترحم و چه از تمسخر، باکی نیست ، کسی در آسمانهاست که مرا دوست می دارد ، کسی که کم کم جاده ی زندگی ام را یک طرفه کرده و تنها عابر این جاده منم ، می روم و در راه برای او رز می چینم ، رزهایی کرم ، او تنها کسی است که عطر تر گلهای رنگ پریده ی مرا دوست دارد ....
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
آنقدر رویاهای رنگی کشیده ام که مداد مشکی ام هیچ وقت تراشیده نشد ...