سحـــر خاتـــون
خسته ام از تظاهر به ایستادگی
از پنهان کردن زخم هایم
زور که نیست !
دیگر نمیتوانم بی دلیل بخندم و
با لبخندی مسخره وانمود کنم همه چیز رو به راه است....!
.........اصلأ دیگر نمیخواهم که بخندم
میخواهم لج کنم ، با خودم ، با تو ، با همه ی دنیا...!
چقدر بگویم فردا روز دیگریست و امروز بیاید و مثل هر روز باشد....؟؟؟
سحـــر خاتـــون
سکوت و انتظار و بغض و بارون ... نه عطری نه نگاهی نه یه لبخند,چطور عادت کنم به دوری از تو... مگه میشه که از عشق تو دل کند ؟ من از بس عالم درد سنگین تو سینم ,من اینجا تا دلت بخواد تنهام ... من اینجا تا دلت بخواد غمگینم..
سحـــر خاتـــون
خدایا من از هر دستی که دادم دست دیگرم فقط انتظار کشید
سحـــر خاتـــون
نگران نباش....
من آنقدر امروز و فرداهاي نيامدن را ديده ام ,
که ديگر هيچ وعده ي بي سرانجامي ,
خواب و خيال آرزويم را آشفته نمي کند !
حالا ياد گرفته ام که فراموشي
...دواي درد همه ي نيامدن ها و نداشتن ها و نخواستن هاست .
ياد گرفته ام , که از هيچ لبخندي , خيال دوست داشتن به سرم نزند...
ياد گرفته ام که بشنوم: - «تا فردا...» و به روي خودم نياورم که فرداها هيچوقت نمي آيند! ...
نگران نباش
.... عادت مي کنيم...
سحـــر خاتـــون
گفتم: خدایا از همه دلگیرم گفت: حتی از من؟ گفتم: خدایا دلم را ربودند گفت: پیش از من؟ گفتم: خدایا چقدر دوری گفت: تو یا من؟ گفتم: خدایا تنها ترینم گفت: پس من؟ گفتم: خدایا کمک خواستم گفت: از غیر من؟ ...گفتم: خدایا دوستت دارم گفت: بیش از من؟
matin
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پرپر شدنش، سوزو نوايي نکنيم پر پروانه شکستن،هنر انسان نيست گر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيم يادمان باشد ، سر سجاده عشق جز براي دل محبوب، دعايي نکنيم يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم ......
آیینه ی خیال
چشام تو چشمت انگار ......گل نرگس تو آبه .........به این گلدون زیبا ..............بذار آفتاب بتابه ..............
matin
تنهایى آدما به عمق یک دریاست، اما براى پر کردنش یه قطره محبت کا[!]ت!
آیینه ی خیال
میاد بارون احساس .............از ابر تیکه تیکه ..........که سقف نازک دل دوباره کرده چیکه .......
آیینه ی خیال
با غروب این دل گرفته مرا......... می رساند به دامن دریا........... می روم گوش می دهم به سكوت ............چه شگفت است این همیشه صدا ..........لحظه هایی كه در فلق گم شد ...........با شفق باز می شود پیدا............ چه غروری چه سرشكن سنگی ..............موجكوب است یا خیال شما .................
آیینه ی خیال
خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید.............. و چه بی ذوق جهانی كه............... مرا با تو ندید ................
آیینه ی خیال
دریا و من چه قدر شبیهیم... گرچه باز من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست.... با او چه خوب می شود از حال خویش گفت.... دریا كه از اهالی این روزگارنیست.... امشب ولی هوای جنون موج میزند .....دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست ......ای كاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین.......... دریا هم اینچنین كه منم بردبار نیست ..............
آیینه ی خیال
اینجا ........برای از تو نوشتن....... هوا كم است ....دنیا ......برای از تو نوشتن ........مرا كم است .........